کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 12 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دل نوشت های بیداری
۱۹:۱۱, ۱۹/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/اسفند/۹۱ ۱:۲۱ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
از سخنان ملاصدرای شیرازی
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود[b][/i]

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسر ماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه می برید؟
که در حقیقت یافت نمی شود
که به دروغ پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید؟!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، Hadith ، Admirer ، سدرة المنتهی ، محمود ، رهیافته ، Agha sayyed ، میلاد.م ، مسافر ، meshkat ، MESSENGER ، منتظر کوچولو ، Seyed Mohsen ، محب الزهرا ، MAHDI59 ، Reza14 ، مگان ، roohi_issa ، shakiba ، محیصا ، Mohammad Trust ، aghah ، paradise ، مبينا ، MohammadMeraj ، أین المنتظر ، MohammadSadra ، خادمة الزهرا ، hesam110 ، خیبر110 ، zohur ، Abasaleh ، ترنم ، حسن.س. ، بیداری اندیشه ، G.F.B ، فرید ، آزرم‌شاه ، fazel ، mohammad74 ، yamin ، asier ، SARV ، N.Mahdavian ، آرین (الهه.ع) ، یا صاحب الزمان ، حلما ، تازه مسلمان ، یا ثارالله ، خاک ، K-1 ، Islam ، ترنم وحیدی ، نسیم ، emadm ، shafagh_mah ، mrfarzadj ، fatemehsadat ، mahdy_mir ، فدک زهرا ، گل مرداب ، black ، مجید121 ، باهتول ، سرباز سید علی ، بیداری12 ، یوسف خان ، رمیصاء ، m.hossein ، حوریه سادات ، رمز شب ، Moh3eN-QalaM ، شهرام ، Farzaneh ، علی ابوتراب ، تواب الذنوب ، taleb ، bahareh ، seyed313 ، حقیر ، یاوران مهدی ، vahrakan ، fatemeh ، ويانا مبين نژاد ، سرباز منتظر ، REZA245932 ، عماره ، مفقود الاثر ، شهیدطیبه واعظی ، Tolou ، مهسا110 ، MANI110 ، ساقی ، fiftynine ، حسن عزتي ، soshiant ، آفتاب ، میم.حسین.الف

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۳:۰۰, ۱۳/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/فروردین/۹۲ ۱۳:۰۲ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #31
آواتار
یک باری بود رفته بودم پیاده روی ...
داشتم از خیابان رد می شدم
به نصف ِ عرض خیابان رسیدم ... یک ماشین از جلوی پام رد شد ...
احساس کردم چادرم به اندازه نیم سانتی متر روی سرم جا به جا شد .
عرض خیابان را طی کردم ... احساس کردم یک برگ گرفته به چادرم و روی زمین کشیده می شه!
نگاه کردم دیدم چادرم به اندازه دو پاره ِ خط متقاطع با زاویه 90 درجه و به طول 30 سانتی متر پاره شده!!!
هرچی با خودم حساب کردم که چادرم چجوری تونسته بود خودش رو روی سرم حفظ کنه و از سرم نیافته ، به جایی نرسیدم !
مگر فرشته ها نگذاشته باشند چادرم جا به جا بشه !!

امضای فاطمه خانم
[تصویر: 793255_714.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، شهیدطیبه واعظی ، مفقود الاثر ، عماره ، شیدا ، حسن.س. ، Havbb 110 ، Farzaneh ، Tolou ، fatemeh ، بیداری اندیشه ، ساقی ، ترنم
۲۳:۰۱, ۱۳/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #32

خدا خودش توفیق انجام عبادت رو میده. حول و قوه هم از خودش... ما عبادت میکنیم.
بعد به خاطر این عبادت پاداشمون میده و اگه خیلی دوستمون داشته باشه پاداشش توفیق بیشتر برای بندگی (عبادت) هست...
در کنار این توفیق ، به خاطر عبادتمان هزاران نعمت دیگه رو در زندگیمان اضافه میکنه... (با توجه به اینکه تنها روزی رسان اوست) برکت در زندگی زیاد میشه...


و این چرخه ادامه دارد!... واقعا ما کجای این چرخه ایم؟ چطور میتونیم ابراز «وجود» بکنیم؟ اصلا چطور جرئت میکنیم؟
.
.
انسان متوکل میگه من هستم ، من خواسته ای دارم و این خواسته رو به خدا که تنها موثر و بهترین وکیل در دنیا هست واگذار میکنم...
انسان عارف میگه اصلا مگه من وجودی از خودم دارم که بخوام خواسته ای هم از خودم داشته باشم؟ هرچه او خواست ، من راضیم به رضای او !
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh ، وحید110 ، شیدا ، مفقود الاثر ، فاطمه خانم ، Tolou ، Hadith ، fatemeh ، بیداری اندیشه ، ساقی ، ترنم
۱۲:۳۸, ۱۴/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #33

تمام چیزی که الان میخوام بگم در این جمله خلاصه میشه: «نفاق حالتی نا پایدار است!»


بعضی وقتها فکر میکنیم میشه مسلمان بود و موسیقی صدای زن و غنا گوش کرد.
میشود مسلمان بود و در نگاه و اختلاط با نامحرم احتیاط نکرد.
میشود نماز خواند و با جنس مخالف هم رابطه داشت
میشود راه خدا رفت و عکسها و فیلمهای با صحنه های نامناسب و تحریک کننده نگاه کرد
میشود...


اینها عین نفاق هست. اگر این «میشود» ها واقعا «میشد» بازم یه چیزی!
خوشبختانه یا متاسفانه اراده ی خداوند بر این است که این حالت یعنی «نفاق» ناپایدار باشد.


یک مثال میزنم ، خطی مستقیم رو به عنوان صراط مستقیم و راه خدا و دین در نظر بگیرید.
نفاق راههایی هست که فقط یک دهم درجه با راه دین اختلاف زاویه داره! در ابتدا بسیار بسیار نزدیک به جاده ی اصلی هست. رفتن به اون راه هم بسیار لذت بخش تر از رفتن جاده ی اصلی هست!
به ظاهر هردوتاش به یک جا میرسه
ولی هرچی میریم جلوتر ، انحرافی و شیطانی بودن اون جاده ای که توش قدم گذاشتیم بیشتر مشخص میشه.
معمولا هم آدم وقتی به خودش میاد که میبینه با اصحاب شیطان هم مسیر شده!!!!


اشکال کار کجاست؟

اشکال کار اینجاست که ما نمیتونیم به دوردست نگاه کنیم و بفهمیم که کیلومتر ها بعد از اینجا وضعیت چگونه خواهد بود.
علتش این هست که بصیرت نداریم!


پیامبران و ائمه نقشه ی راهی به ما داده اند که از این مسیر باید بروید و حتی خطرها و نشانه های مسیر انحرافی رو به ما نشون دادند.
ولی از اونجا که نه بصیرت داریم که همسفرها و هم مسیرهامون رو ببینیم و تشخیص بدیم ، نه ایمان کامل داریم که به حرف معصومین عمل کنیم ، میریم جاده ی انحرافی!


یه مثال بزنم.
مثلا آدم اولش میگه مگه موسیقی چیش بده که معصوم گفته باعث نفاق میشه؟
اولش صدای زن گوش میده میگه خب اینم موسیقیه دیگه! چطور صدای زنی که اخبار میگه حرام نیست و این حرامه؟ مگه چیه؟
بعدش میره سراغ غنا و میگه من خودم تشخیص میدم که این برای من غنا نیست...
بعدش اشعار بسیار مزخرف و چرت و پرتی که در اکثر آهنگهای اینجوری خونده میشده توی ذهنش لانه میکنه و همینجور شبانه روز توی مغزش درحال پخش هست و وقتهای بیکاری خودش اون اشعار رو میخونه!!
بعدش ویدئو کلیپهایی از آهنگ مورد علاقه ش میبینه که همراه آهنگ تعدادی دختر با ظاهری نامناسب در حال رقص هستند و...


و این جاده همینجور کم کم فاصله ش زیاد میشه با مسیر اصلی...


این آدم کی به خودش میاد؟ وقتی که میبینه با عده ای کافر و مشروب خور که ذره ای اعتقاد و ایمان ندارن توی کنسرت خواننده ی مورد علاقه ش نشسته! :دی
بقیه ی موارد رو هم که بررسی کنیم دقیقا همینجوره...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، علی 110 ، Farzaneh ، مفقود الاثر ، black ، MohammadMeraj ، شیدا ، وحید110 ، حسن عزتي ، fatemeh ، فاطمه خانم ، بیداری اندیشه ، ساقی ، محب الزهرا ، ترنم
۱۳:۰۷, ۱۴/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/فروردین/۹۲ ۱۳:۰۸ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #34
آواتار
از استادِ استادم یه جمله شنیدم که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی جمله هست!

گفتند:
یکی از بزرگترین مشکلات ما این هست که ما راست نمیگیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما خدا و امام زمان رو دوست داریم؟
نشانه اش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
....................................

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh ، Havbb 110 ، مفقود الاثر ، black ، شیدا ، وحید110 ، حسن عزتي ، fazel ، heaven ، Tolou ، میلاد.م ، بیداری اندیشه ، MANI110 ، درست پسند ، ساقی ، ترنم
۲۲:۳۸, ۱۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #35
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
نمیدونم درسته که اینا رو بنویسم یا نه...

سه سال پیش، توی فاطمیه بود... از سرویس دانشگاه پیاده شدم... اومدم از خیابون رد بشم، خوردم زمین...

بدجوری خوردم زمین... فقط در این حد بدونید که به فاصله چند سانتیمتری از لبه جدول ها، ماشینها ازکنارم رد شدند...لپ تاپم دستم بود(با کاور آوردبودمش)... بیشتر حواسم به این بود که لپ تاپم نیفتهBig Grin...

(قبلا هم گفتم. پارسال اولین فاطمیه ی من بود... سالهای قبل فاطمیه برام معنایی که باید داشته باشد را نداشت... یعنی خیلی برام مهم نبود....)

هیچ خانمی نبود اونجا که کمکم کنه...
چندتا جوان بودند که فقط بهم خندیدند....

نمیدونم چی شد اون موقع واسه چند لحظه یاد مادر(سلام الله علیها) افتادم...
و نمیدونم چی شد که تو دلم صداشون کردم...

حالا هرسال که فاطمیه میشه یاد اون روز میفتم...
دلم میخواد باز زمین میخوردم...
حس غریبیست...

امضای Tolou
کیست که به خدا اعتماد کرد
و
پشیمان شد؟
...


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zryy ، Hadith ، Havbb 110 ، مفقود الاثر ، میلاد.م ، وحید110 ، فاطمه خانم ، Farzaneh ، حسنیه ، fazel ، بیداری اندیشه ، درست پسند ، شیدا ، ساقی ، محب الزهرا ، ترنم ، مجید املشی
۲:۲۷, ۱۲/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/اردیبهشت/۹۲ ۲:۳۱ توسط Havbb 110.)
شماره ارسال: #36

بسم الله الرحمن الرحیم


تو این اوضاع اسفناک ایمانی آدم میترسه حین مطلب نوشتن یه دستی از جانب حق بیاد بزنه پس کله و بگه تو اون کارهایی که وظیفته رو درست انجام بده ، مطلب نوشتنت پیشکش...


خدایا توفیق عبادت و انجام تکلیف رو از ما نگیر. هرچند ما خودمون تنبلی میکنیم و آخر میندازیم گردن خدا... میگیم قسمت نبوده یا سخته یا توفیق نداشتیم...
.


من از اساتید اخلاق و عرفان شنیده بودم که وقتی راز و نیاز میکنیم به درگاه خدا نیازی نیست چیزی بخوایم چون در واقع خدا از ته دل ما خبر داره میدونه چی میخوایم و چی نیاز داریم و...


به یکی از بچه ها چند وقت پیش گفته بودم که یه چیزی برام بخره. اون چیز رو برام خرید (به قیمت 100 هزار تومن!!) و منم تقریبا نصف کمترش رو استفاده کردم که پشیمون شدم و گفتم کاش فلان چیز (نوع دوم که قیمتش 50 تومن بود) رو گفته بودم بخره.
خب این خیلی بد بود که من چیزی که نصفش رو استفاده کرده بودم رو بخوام پس بدم تازه به کسی که توی این قضیه فقط یه واسطه خرید بوده برای من...


این گذشت تا اینکه یه روز صبح ساعت هشت دیدم گوشیم داره زنگ میخوره ، من هرشب گوشیم رو خاموش میکنم و میخوابیم ولی اون شب از فرط خستگی یادم رفته بود و البته کار خدا بود!
اولش اینقدر شوکه شدم که همینجور دستم رو زدم رو گوشی و برش داشتم دیدم ارتباط وصل شده گفتم الو دیدم همون دوستمه
بهم گفت که شدیدا به فلان چیز (همون 100 هزار تومنیه) نیاز داره الان و میخواد اگه دارم یکم بهش بدم. گفتم یه نصفه دارم!


بهم گفت همه شو میخوام چند میفروشی؟؟؟؟؟!
گفتم بهت میدم به جاش یکی پنجاه تومنی برام بگیر گفت باشه من ده دیقه دیگه میام در خونتون....


بازار توی این چند وقته جوری آشفته شده بوده که اون چیزی که من داشتم دیگه گیر نمیومده ، نمیدونم نظر شما درباره ی این قضیه چیه شاید یه اتفاق خیلی معمولی و عادی و بی ارزش به نظر بیاد ولی من دست خدا رو توی تک تک مراحل این داستان از روشن موندن گوشی و نایاب شدن اون جنس و اینکه خود اون دوستم بهم زنگ بزنه کاری که من میخواستم بگم بهش رو خودش پیشنهاد بده و...


به قول یکی از بزرگان ، توکل به معنی اینه که آدم خدا رو به عنوان وکیل خودش انتخاب میکنه و کاری که توان انجامش رو نداره به او واگذار میکنه ، و چه وکیلی بهتر از او !
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری اندیشه ، Farzaneh ، rastin ، حسن عزتي ، درست پسند ، شیدا ، ساقی ، فاطمه خانم ، ترنم ، Hadith ، مفقود الاثر
۱۱:۳۳, ۱۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #37
آواتار
چند سالي بود پدر بزرگ از جايش بلند نميشد .چشمانش سويي نداشت و آرام آرم آن بدن قوي و استوارش كم جان شده بود.هر بار كه ميرفتم به ديدنش جان تازه ميگرفتم . بلندش ميكردم ،به سختي تا كنار آب جا به جايش ميكردم ،دستش كه به آب ميرسيد بلند بلند صلوات ميفرستاد. ميگفتم حاج بابا منو خيس نكني، او هم تند و تند ،آب را به اطراف ميپاچيد ،حوله اش را ميدادم و مينشاندم ش روي صندلي. ميگفت خدا خيرت بدهد،تو كي هستي؟ميگفتم حاج بابا منم مهسا وباز دوباره ميپرسيد تو كي هسي وباز من جواب ميدادم مهساااام. يادش نمي آمد، ميگفت يه خورده آب ميدهي دستم ؟ و من با ذوق ميدويدم كه برايش آب بياورم به رسم سقاي كربلا.آب هنوز به لبش نرسيده ،ميگفت يا حسين(علیه السلام). ومن ميماندم و يك دنيا حيرت .... كه عجب !گويا آلزايمر فقط براي چيزهاي فاني است و چقدر خوب است آلزايمر ! دايمي ها را نميگذارد از بين برود.
تا اسم امام حسين را ميبردم ،اشك بود كه از چشمانش جاري ميشد . يك هو ميديدي كسي كه تا چند دقيقه پيش به زور جابه جايش كرده بودم كه زخم بستر نگيرد، نشسته! ميگفتم حاج بابا چيزي شده ؟ميگفت من نماز خوندم؟! و باز من ميماندم و يك دنيا حيرت!
تا كنارش مينشستم ميگفتم ،حاج بابا !اماما رو بگو . شروع ميكرد يكي يكي ميگفت :به امام پنجم كه ميرسيد ،يادش نمي آمد ، زود ميگفتم امام محمد باقر. اين را كه ميگفتم،حالش عوض ميشد ميگفت خدايا رحم كن و ناله بود كه سر ميداد.و مگر ميشد از آن حال بيرونش آورد؟
وچند روز پيش حاج بابا رفت... قبل از رفتنش برايش قرآن خواندم. موقع رفتن خيلي آرام بود .زيارت عاشورا را كه خواندم حس كردم يك نفس راحت كشيد و ...
روحاني محل كه داشت حاج بابا را تلقين ميداد ، به امام پنجم كه رسيد ميخواستم بگويم حاجاقا يواش تر بگو ، حاج باباي من امام پنجم را يادش ميرفت ... اما خجالت كشيدم . همه كه رفتند ،دوباره برايش يس خواندم ،نام مبارك امام ها را برايش به آرامي گفتم ،زيارت عاشورا را خواندم و به او قول دام كه برايش نماز وحشت بخوانم.
چند روزي است كه جاي خالي حاج بابا بد جوري ناراحتم ميكند.ديگر نيست تا در عوض يك ليوان آب ،به من بگويد انشاالله قيامتت روشن باشد،ديگر نيست تا ابروهايش را كوتاه كنم وبگويم صلوات بفرست. ديگر نيست تا ناخن هايش را كوتاه كنم .ديگر نيست تا....
اگر دلتان شكست حاج باباي مرا دعا كنيد ،آخر، او امام پنجم يادش ميرفت....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zryy ، فاطمه خانم ، یا صاحب الزمان ، شیدا ، mohammadhadi ، بیداری12 ، مهدی2012 ، حفیظ ، وحید110 ، nafas ، ali.khm ، sadegh-a ، mia'd ، meshkat ، enan ilghon ، حسن.س. ، Patriot ، Fatemeee ، Farzaneh ، مجید املشی ، Night moans ، Havbb 110 ، مسافر ، جویای حقیقت ، heaven ، yektasepas ، میثاق ، علمدار133 ، Asma ، یار کوچک ، در جستجوی سختی ، مجنون الحسین ، fatemeh ، انصارالمهدی ، مفقود الاثر ، maryam 135 ، ali0077 ، ترنم ، سپیدار ، راحیل ، سجاد313 ، fiftynine ، ندا دهنده ، gomnam ، Tolou
۱۹:۴۴, ۱۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #38
آواتار
منم که حالا پدربزرگم و مادربزگم و از دست دادم تازه قدرشون رو میدونم تازه میفهمم چه آدمای بزرگی بودن.
خدا شاهده وقتی روضه واسه مادربزرگم میذاشتم بعد یک دقیقه مجبور میشدم دیگه خاموش کنم چون اونقدر گریه میکرد اونقدر از ته دل که اگه یک دقیقه بیشتر میذاشتم بخونه دیگه یا بیهوش میشد یا دیگه عمرشو میدا به شما.
توی عمرم حتی تو فیلم ها و کلیپ ها آدمی مثل مادربزرگم ندیدم که اونقدر عاشق اهل بیت باشه و اونجور واسه اهل بیت گریه کنه و چقدر مهربان بود.
آدم حیرت میکنه که چقدر اینا عاشق اهل بیت بودن. یادش بخیر مادربزرگم چه دعا های قشنگی در حق ما میکرد یادش بخیر.
پدربزرگم رو بگو که تا به حال نشندیم که کسی از دستش کوچکترین ناراحتی رو ببینه و چقدر با ایمان بود و چقدر قانع بود و چقدر خدا رو عبادت میکرد و چقدر مومن بود. حیف زود از پیشم رفت و من ندانستم قدر این همه بزرگی اون رو.
حالا که بزرگ شدم و اطلاعاتم در مورد دین و آدم های بزرگ بیشتر شده میفهمم که چقدر اونا بزرگ بودند.
پدربزرگم همچین سوادی نداشت و فکر کنم یه سالی مکتب رفته بود و خیلی دعا و قرآن حفظ بود.
خیلی ها بودن که پیش پدربزرگم میرفتن و با دعا هایی که پدربزرگم براشون مینوشت خوب میشدند و خیلی از مشکلات.
بابام که توی عمرم ازش حرف دروغ نشنیدم میگفت یه بار یه مار فکر کنم پیش اونا اومده بود و پدربزرگم یه مشت خاک برداشت و روی اون یه دعا خوند و ریخت روی مار و مار خشک شد و دیگه لازم نبود یه بیل بردارن و بخوان مار رو بکشند.
اونا چه جوری بودند و حالا ما چه جوری شدیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، sadegh-a ، حسن.س. ، مجید املشی ، یا صاحب الزمان ، Night moans ، جویای حقیقت ، مهسا110 ، heaven ، شیدا ، yektasepas ، میثاق ، مجنون الحسین ، Farzaneh ، ترنم ، راحیل ، fiftynine ، ندا دهنده ، gomnam
۲۲:۴۸, ۱۷/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/اردیبهشت/۹۲ ۲۲:۰۹ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #39
آواتار
عاشق ميخواست به سفر برود. روز ها و ماه ها وسالها بود كه چمدان مي بست . شب و روز و هفته ها را تا ميكرد و در چمدان ميگذاشت. مدام ماه هارا مرتب ميكرد و روي هم ميچيد.و پي در پي سالها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد.
او هر روز در جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سالها بود كه خدا تماشايش ميكردو لبخند ميزد و چيزي نميگفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نميكني سفرت دارد دير مي شود؟چمدانت زيادي سنگين است.با اين همه سال و اين همه ماه و اين همه قرن مي خواهي چه بكني؟
عاشق گفت:خدايا عشق سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.به همه اين سالها و قرن ها ،زيرا هر قدر كه عاشقي كنم باز كم است.
خدا گفت اما عاشقي سبكي است. عاشقي سفر ثانيه هاست.نه درنگ قرن ها و سالها.
بلند شو برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين چند ثانيه كه من به تو مي دهم.
عاشق گفت چيزي با خود نمي برم ... باشد.نه قرني و نه سالي ونه ماهي و هفته اي را.
اما خدايا هر عاشقي به كسي محتاج است ، به كسي كه همراهي اش كند.به كسي كه پا به پايش بيايد.به كسي كه اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه . نه كسي و نه چيزي،"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو.در سفري كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد.
عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت، جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ كس را نداشت.جز خدا كه هميشه با او بود....
برگرفته از كتاب دو روز مانده به پایان جهان عرفان نظر آهاري
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میثاق ، مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، enan ilghon ، مجنون الحسین ، مجید املشی ، انصارالمهدی ، Farzaneh ، fiftynine ، ندا دهنده ، gomnam
۲:۱۸, ۲۲/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/اردیبهشت/۹۲ ۲:۲۰ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #40
آواتار
یه ماجرایی رو شنیدم گفتم براتون تعریف کنم ...
یک دختر خانومی به همراه پدر و مادرش ثبت نام می کنند برای حج تمتع...
سالها می گذره و اون دختر خانوم ازدواج می کنند ...
چند ماهی بود که باردار بودند که اسمشو برای حج اعلام می شه ...

40 روز بعد از وضع حمل باید راهی عربستان می شدند
اشتیاق شرکت در مراسم حج از یک طرف و دوری فرزند دامنگیر این مادر میشه ...
خلاصه عزمش رو جزم می کنه که کودکش رو پیش خواهرش (خاله بچه ) بگذاره و راهی بشه ...
مراسم حج و وقوف در کنار حرم نبوی بیشتر از یک ماه طول می کشه ...
موقع برگشتن در هواپیما مادر وقتی که می شنوه پرواز نیم ساعت دیگه روی باند فرودگاه می نشینه ، نزدیک در خروجی هواپیما می ایسته تا بتونه زودتر فرزند خودش رو ببینه !!!!!

همه مسافرا از دیدن حرکات این خانم به گریه می افتند ...
خلاصه هواپیما می نشینه و مادر کودک خودش رو در آغوش می گیره ...
اینها به کنار ...
می خواستم بگم چه خدایی داریم ...

که در حدیث قدسی می فرماید ::

اگر آنانکه پشت به من نموده اند بدانند که من چقدر منتظر آنان هستم و به توبه و بازگشت آنها
مشتاقم از شوق دیدار من قالب تهی میکردند
و از شدّت محبت من بند بند وجود آنها از هم می گسست.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Havbb 110 ، میلاد.م ، شیدا ، ساقی ، Night_World ، Farzaneh ، محب الزهرا ، وحید110 ، یاوران مهدی ، ترنم ، black ، Hadith ، مفقود الاثر ، مهدی2012 ، Tolou
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

پرش در بین بخشها:


بالا