کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
این فقط یه دردو دل...
۲۲:۱۸, ۱۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
امروز بعد از اینکه تو تالار یه گشتی زدم،یه موضوع که عنوانش این بود:"بالاخره ازدواج خوب است یا نه ؟"رو دیدم،توجهم رو جلب کرد. با خوندن نظرات بچه های تالار ،حالم عوض شد .با شوخی ویا گاهی به جد مطالبی رو گفته بودن.اما میشد حس کرد که بعضیهاشون این مشکلات رو لمس کردن . خوب من بعضیاشو میدنستم ،خیلی هاشم نه.با یه حالت سردرگمی از تالار خارج شدم.لپتابم رو خاموش کردم. حاضر شدم تا با یکی از دوستام بریم بیرون. وقتی باهاش تماس گرفتم اول گفت امتحان داره و نمیتونه بیاد ولی بعد قبول کرد.منم خودم رو رسوندم به پارک بانوان که محل قرارمون بود. تو اون مدتی که تنها نشسته بودم خیلی فک کردم ،به همه چی. به بچه های تالار ، به دغدغه هاشون ، به آدمای توی پارک ،به تنهایی هاشون ، نمیدونم چرا حس میکردم همه یه جورایی تنهان.به دغدغه های خودم.به دفترچه ای که یکی از بچه های تالار گفته بود برداریدو با رمز گناهاتون و موقعیت هایی رو که توش گناه میکنیدو بنویسید.پس منم شروع کردم، نوشتم و نوشتم.البته ویزگیهای بدم رو توش نوشتم. وقتی نوشته هام رو دوباره خوندم : متوجه شدم توش یه عالمه گلایه از خدا کردم!یه عالمه ناشکری!من که هر روز میگفتم خدایا شکرت ! پس اینا چی بود که نوشته بودم؟!تو این فکرا بودم که دوستم رسید . بعداز روبوسی وتبریک سال نو .دردو دلاش شروع شدو از مشکلاتش گفت.تمام مدتی که داشت حرف میزد به خودم بدو بیراه میگفتم که وای چقدر ناشکرم. تو راه برگشت آدمای توی خیابونو نمیدیدم. تمام حواسم پیش مشکلات دوستم بود. کاری ازم برنمیومد!آشفته اومدم تا نزدیکی های خونه. یکی از همسایه های قدیمیمون رو دیدم . از وقتی از محلمون رفته بودن فقط تو مسجد میدیدم. یه خانوم 45 ساله که تو مسجد از دوستام شنیدم یه مریضی سخت گرفته. هر بار که حاشو میپرسیدم میگفت خوبم ،الحمدلله.میگفت شیمی درمانی جواب داده. اینبار بعد از سلام و احوال پرسی ،گفتم خوبید؟ اشک تو چشاش پر شد.گفت همسرش تصادف کرده و دیگه نمیتونه مسافر کشی کنه.پیکانشون داغون شده و بیمه ام نداشته . میگفت کرایه خونشون (ماهی 200000) تومن زیاده و از پسش بر نمیان. باورم نمیشد اون خانوم آبرومند اینطوری داغون شده بودو داشت مشکلاتشو بهم میگفت. بهش گفتم:حاج خانوم امتحان خداست ایشالله درس میشه. درست و غلطم قاطی شده بود. یه چیزی رو قلبم سنگینی میکرد.دوست داشتم اینو به بچه های پاک تالار بگم.ازتون میخوام واسه اون خانوم دعا کنید،؟اما بیشتر از اون من ناشکر محتاجم.دعا کنید از امتحانهای خدا سربلند بیرون بیایم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، Farzaneh ، شیدا ، مجید املشی ، خیبر110 ، ترنم ، Hadith ، Patriot ، سدرة المنتهی ، Fatemeee ، Twelver ، وحید110 ، فاطمه خانم ، heaven ، میلاد.م ، omidman ، مهدی2012 ، حسن عزتي ، مرغ باغ ملکوت ، یا صاحب الزمان ، سرباز سید علی ، Night moans ، sarallah ، لبخند خدا ، enan ilghon
۲۲:۵۷, ۱۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
معمولاً همین ه..
خودِ خدا هم گفته که ما انسانها ناسپاسیم..
من خودم رو دارم میگم؛
قبل از امسال با خودم غُر غُر زیاد می کردم، که چرا اینجوری نیست،چرا اونجوری نیست و ...؛
اما بعد دیدم نه... خیلی نعمت ها هست که باید به خاطرشون شکرگزار باشیم.
اصلاً شعار نمیدما..

امسال که یه کمی بیشتر بیماران سرطانی رو می بینم، بیشتر می فهمم لحظه لحظه زندگی باید شکرگزار باشیم...
حتی شکرگزار مسائل خیلی کوچیک مثل صدائی که داریم! موهائی که روی سر داریم! دست و پائی که می تونیم حرکتشون بدیم!مژه ها و ابروها و ...
مرگ و بیماری و این مسائل خیلی نزدیک تر از اون چیزی ه که ما فکر می کنیم..
کاش هر لحظه یادمون بمونه که برای این لحظه ای که هستیم،سالمیم،کنار خونواده ایم،امنیت داریم و ...، خدا رو شکر کنیم..
امام صادق عليه‏السلام :
ما اَنْعَمَ اللّه‏ُ عَلى عَبْدٍ مِنْ نِعْمَةٍ فَعَرَفَها بِقَلْبِهِ وَ حَمِدَ اللّه‏َ ظاهِرا بِلِسانِهِ فَتَمَّ كَلامُهُ حَتّى يُؤْمَرَ لَهُ بِالْمَزيدِ؛
چون خداوند به بنده‏اى نعمت بدهد و او آن را قلبا قدر بشناسد و به زبان سپاس بگويد، هنوز سخنش به پايان نرسيده، فرمان افزايش نعمت براى وى صادر مى‏شود.
غررالحكم، احاديث 7688 و 7692

امضای Hadith
بیایید ارتباطمان را هر روز با حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) حفظ کنیم.
حتی به اندازه ی خواندن یک دعای فرج و
یـا ذکر صلواتی با تقدیم ثواب آن به امام زمانمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)..
و یار امام زمانمان باشیم،حداقل به اندازه ی ترک یک گــــــناه..

[تصویر: Marg.jpg]

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سدرة المنتهی ، مفقود الاثر ، ترنم ، مجید املشی ، مهسا110 ، Twelver ، وحید110 ، فاطمه خانم ، heaven ، میلاد.م ، omidman ، Farzaneh ، حسن عزتي ، مرغ باغ ملکوت ، شیدا ، Night moans ، sarallah
۰:۰۵, ۲۰/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #3

ازدواج خوب است و سنت پیامبر است
قرآن هم می گوید هر مصیبتی به شما برسد بخاطر اعمال خودتان است.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Patriot ، omidman ، شیدا ، Night moans ، لبخند خدا
۲:۳۷, ۲۰/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
بعد از مدتها دیروز تنهایی زفتم بیرون
دیدن همه چیز برام ناراحت کننده بود . همه چیز من رو یاد بابا می انداخت حتی زیتون !
اشکم بی اختیار شده بود .
توی راه ، دوستم رو دیدم که از بیمارستان بیرون اومد . از وضع مادرش گفت که مشکل کلیه پیدا کرده ولی نمیاد تا توی بیمارستان بستری بشه !
کلا خدا رو شکر کردم که بابا هیچ اذیتی نکرد و مثل فرشته ها رفت ...

امضای فاطمه خانم
[تصویر: 793255_714.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: خیبر110 ، وحید110 ، میلاد.م ، مجید املشی ، omidman ، مهدی2012 ، Hadith ، ترنم ، Farzaneh ، حسن عزتي ، مرغ باغ ملکوت ، Havbb 110 ، شیدا ، سید ابراهیم ، sarallah ، لبخند خدا
۱۰:۵۰, ۲۰/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
نقل قول:کلا خدا رو شکر کردم که بابا هیچ اذیتی نکرد و مثل فرشته ها رفت ...
تسلیت میگم. انشالله همیشه شادی باشه.
وقتی میشنوم یکی یه اتفاق واسش افتاده اصلا نمیتونم خودمو به جاش بذارم خیلی سخته من که یک لحظه نمیتونم تحمل کنم همون جا درجا سکته رو میزنم.
ما که الحمدالله مشکلاتمون خیلی کوچیکه اینقدر ناسپاسیم وای به حالمون اگه یه امتحان ازمون بگیره.
حالا که تو زندگی کم کم با مشکلات روبه رو میشم تازه میفهمم چقدر ایمانم ضعیفه.
در این مورد داستان حضرت ایوب رو بخونین خیلی عبرت آموزه و اشک آدمو در میاره.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، ترنم ، میلاد.م ، فاطمه خانم ، وحید110 ، Havbb 110 ، شیدا ، سید ابراهیم ، sarallah ، لبخند خدا
۱۸:۱۵, ۲۰/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۲ ۱۸:۱۶ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #6
آواتار
(۲۰/فروردین/۹۲ ۱۰:۵۰)mahdi2012 نوشته است:  وقتی میشنوم یکی یه اتفاق واسش افتاده اصلا نمیتونم خودمو به جاش بذارم خیلی سخته من که یک لحظه نمیتونم تحمل کنم همون جا درجا سکته رو میزنم.


نه!!
خداوند وقتی مسئله ای رو برای انسان پیش می آورد صبرش رو هم به اعطا می کند .
ما همینطور ساده می گوییم خدا به فکر بنده ها هست و هیچ برگی از درخت نمی افتد مگر خداوند بداند .
ولی واقعا همینطور هست .
خداوند خیلی بیشتر از آنی که ما فکر می کنیم کریم هست Heart
تشکر از شما
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، مهسا110 ، مرغ باغ ملکوت ، مهدی2012 ، وحید110 ، Havbb 110 ، شیدا ، Farzaneh ، ترنم ، سید ابراهیم ، لبخند خدا
۲۳:۲۴, ۲۰/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۲ ۰:۲۶ توسط یا صاحب الزمان.)
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
چند وقت پیش شدیداً بیمار شدم . یه سرماخوردگی ساده گرفته بودم ولی چیزی که مریضیم رو شدیدتر کرده بود این بود که یه خواسته ای داشتم از خدا و برآورده نشد . یه مدت توو بستر بیماری بودم و مدام اعصابم خورد بود و اشک میریختم . نذر داشتم که 40 شب , حدود 1, 2 , زیارت عاشورا بخونم . با اینکه حالم بد بود ولی یه چیزی از جا بلندم میکرد واسه خوندن این زیارت. یه چند شب که با یه سختی عجیبی و با اون دل شکسته ای که داشتم زیارت رو میخوندم گذشت , فردا صبح که چشمام رو باز کردم , انگار همه چی عوض شده بود . انگار به خودم اومده بودم . با خودم شروع کردم به صحبت کردن , چت شده تو ؟ تو که با تمام وجودت توسل کردی به فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) ! تو که خودت هر روز توو سجده متوسل میشدی به حضرت (سلام الله علیها) و میگفتی اگه به صلاحم نیست همه چیز به هم بریزه و به حاجتم نرسم ! این خود تو نبودی که این حرفا رو میزدی ؟! حالا چت شده ؟ چرا انقدر ناشکری میکنی ؟ اونم نسبت به خدایی که همیشه حواسش بهت بوده و همیشه از خیلی چیزا حفظت کرده . یادت بیار که چه چیزایی بهت داده . چه لطفایی در حقت کرده . تن سالم بهت داده , نعمت چادر رو بهت عطا کرده و ..., حالا ناشکریش رو میکنی ؟! تو ناشکری چنین خدایی رو میکنی ؟ ... "
همین جور یه چیزی داشت توو وجودم باهام حرف میزد , مدام نعمت هایی که خدا بهم داده رو بهم یاداوری میکرد , خیلی خجالت کشیدم . همین جور توو وجودم همون صدا بهم نهیب میزد و منو به فکر فرو میبرد . نمیدونم چی شد , ولی دیگه همه ی مریضیم رفته بود از وجودم . حالم خوب خوب شده بود . دیگه مریض نبودم .
تمام وجودم شده بود سپاس از خدا . نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود . دوست داشتم فقط شکرش کنم .
خدایا ! تو چقدر خوبی . من چقدر بدم . چقدر بهم نعمت میدی و من ... چقدر ناشکریت رو میکنم . Sad چرا اینجوریم ؟ هدایتم کن . چرا همش فراموشت میکنم ؟ چرا فقط بلدم سرت غُر بزنم ؟ خدایا ! کی آدم میشم ؟ خدایا ! کی بهت میرسم ؟ خدایا ! منو به حال خودم نذار که سخت گمراه میشم . خدایا ! من توو این دنیا غریبم , جز تو هیچکسو ندارم , نذار دستم از دستت رها بشه , که اگه بشه , وای به حالمه . مواظبم باش , خدایا ! خودمو سپردم به تو , مراقبم باشم , خدایا ! مراقبم باش , خدایا , مراقبم باش ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهسا110 ، مجید املشی ، Hadith ، فاطمه خانم ، Farzaneh ، مهدی2012 ، ترنم ، حسن عزتي ، heaven ، sarallah ، لبخند خدا
۲۳:۲۴, ۱۸/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
خواستم بگم ، شنیدم به اون خانوم کمک شده از یه طریقی که آبروش هم حفظ شده.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، Farzaneh ، heaven ، فاطمه خانم ، مجید املشی ، Hadith ، sarallah ، یا صاحب الزمان ، enan ilghon ، لبخند خدا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا