کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
::: کعبه مادر می شود :::
۹:۴۲, ۲/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/خرداد/۹۲ ۱۰:۳۵ توسط aboutorab.)
شماره ارسال: #1
آواتار
علي ولي الله
[تصویر: 09~9.jpg]
نوزاد كعبه


آسمان شهر با انبوه ستارگان چراغان گرديده، و خورشيد شوق آن دارد كه با طلوعش لحظه ى موعود تاريخ را در عرصه ى زمان نزديك تر نمايد.
اين را از سيماى كامل و غرقِ در نورِ ماه مى توان دريافت كه آسمان را از ظلمت شبانگاهى رهانيده است.

كعبه در زير مهتاب جلوه اى دگر دارد و دل هر رهگذرى را به سوى خود مى كشد!

خانه هاى شهر مهتابِ خيالشان را بر ماهتاب آسمانى ترجيح داده اند. مرغان شب خوان، با شورى ديگر مناجات مى كنند...!


كائناتِ آسمان هستى، امشب با هم عهد بسته اند تا شب زيبايى را در صفحه ى تاريخ رقم زنند.

شب به نيمه رسيده، اما چراغ روشنِ خانه ى ابوطالب خبر از سرّى نهان مى دهد. گويى حادثه اى مهم او را تا پاسى از شب، بيدار نگه داشته است.

صداى ناله ى همسرش او را نگران كرده است.
فاطمه بى تابى مى كند،
اما شور و شعفى در صدفِ وجود نهان دارد!
نشانه هاى تولد فرزند، خواب از سرش ربوده است.
ابوطالب نيز كمى از او ندارد و چهره ى فاطمه اعماق جانش را مى كاود.


- در اين نيمه شب چه تقديرى تو را نگران ساخته است؟!

ابوطالب انتظار جواب ندارد. تنها سعى دارد با گفتگو درد همسرش را از ياد او ببرد، اما نگرانى در چشمانش موج مى زند.

- ابوطالب! كارى كن... درد امانم را بريده است...!

- اى كاش...!؟

جرقه ى فكرى آسمان چشمانش را آشفته مى سازد و حالش دگرگون مى گردد. ياد ذكرى در ذهنش غوغايى به پا مى كند.

دستانش را به آسمانِ نياز بلند كرده و پرنده ى دلش را سوى معبود پرواز مى دهد. زير لب زمزمه هايى و در دل آرزوهايى دارد...

بغض فاطمه در گلوى ابوطالب مى شكند.
خرده هاى بغض تاب ايستادن در پشت پلكهايش را ندارند.
قطرات اشك گونه هايش را نوازش مى دهند.

لبانش بر روى يكديگر مى لغزند و آن دعاى شفابخش را زمزمه مى كند و فاطمه جانى دوباره مى گيرد.

گويى روحى تازه در كالبدش دميده باشند.


ابوطالب مسرور از حال همسرش، براى راه چاره اى فكرش را مشغول مى كند.

مى انديشد كه شايد پسرش در اين شب رؤيايى قدم به جهان بگذارد و در آن ساعت همسرش تنها باشد.

ناخودآگاه شورى در دلش مى افتد. با لبخندى سرش را به طرف فاطمه برمى گرداند:

- بروم برايت كمك بياورم؟ شايد تولد پسرم نزديك باشد!


فاطمه با سكوت حرف همسرش را تأييد مى كند. ابوطالب با رضايتِ فاطمه مى رود تا از زنان قوم براى كمك به همسرش دعوت كند.

فكر مى كند در اين هنگام شب در خانه ى چه كسى را بكوبد، و چه كسى را به مدد بطلبد.


به محض باز كردن درِ خانه، آوايى ملكوتى از پشت سر او را چون كوه بر جا ميخكوب مى كند.

- ابوطالب! تا صبح صبر كن. دست ناپاك نبايد ولىّ خدا را لمس كند!!


به سرعت سر را به عقب برمى گرداند.
همه چيز را آرام و ساكت در جاى خود مى يابد. فاطمه را از دريچه ى اتاق مى بيند كه در كمال آرامش چشمها را بر هم نهاده است.

امداد غيبى را درمى يابد. در را به آرامى مى بندد و به طرف اتاق مى رود.

او نيز چون فاطمه آرام مى گيرد. نسيم شبانه صورتش را مى نوازد. ماه نيمى از صورتش را در پشت ابرى پنهان مى كند.

...

ادامه دارد ...

[تصویر: 1(91).jpg]




[b]موعود كعبه

خورشيد اولين پرتوهايش را در كرانه هاى آسمان گسترده است. ستارگان روى حضور ندارند و كم كم رنگ از صورت مى بازند، اما ماه هنوز نگاه مى كند.
مردمِ مكه در صبحى ديگر خانه هاى خود را به دنبال امور روز مرّه ترك مى گويند.


درد بار ديگر فاطمه را اسير خود ساخته است. اما مرتب زير لب ستايش پروردگار مى نمايد و او را شاكر است.

ابوطالب پريشان تر از ديشب، در چشمانش دريايى از ترحم موج مى زند. نه اجازه دارد تا براى همسرش كمكى فراهم كند، و نه مى تواند دست روى دست بگذارد.

قدم مى زند و حمد خدا مى كند و تنها اميد او را در دل مى پروراند.


آفتاب از دريچه ى اتاق، قسمتى از زمين را روشن كرده است. ذرات گرد و غبار در نور آفتاب بالا مى رود. از اينكه نمى تواند براى فاطمه كارى كند شرمنده است.

بدون هيچگونه صحبتى از اتاق بيرون مى آيد. فكر تولد فرزند، يك لحظه رهايش نمى كند. در درون با خداى خويش راز و نياز دارد:


- پروردگارا!

اين پسرى است كه تو تولدش را به من خبر داده اى...

و به دستور تو كسى را براى يارى فاطمه فرا نخواندم!

خدايا!

اميدم را نااميد مفرما و دامن نيازم را از درگاهت خالى برنگردان.




با توكل بر خدا از خانه بيرون مى رود. سرش پايين است و آرام در سايه ى ديوارهاى گلى گام برمى دارد. رهگذران بى خبر از آنچه درون ابوطالب مى گذرد، از كنارش راه مى سپارند.

خودش هم نمى داند به كجا مى رود. گويى، كسى او را به طرف خود مى كشد... !


سنگينى دستى كه بر شانه اش مى نشيند، بارقه اى از اميد را در دلش مى روياند. بويى خوش از پشت سر مشامش را مى نوازد.

آرام سرش را به عقب برمى گرداند. خوشحالى در چشمانش مى دود از اينكه پسر برادرش محمد را با صورتى متبسم مى بيند.


- سلام، عموجان!

ابوطالب با گرمى دستش را مى فشارد و او را در آغوش مى كشد.

- سلام محمد! تو را خدا برايم رساند.

ابوطالب دستانش را بلند مى كند و روى شانه هاى پيامبر مى گذارد. نگاه در سيماى پسرِ برادر، آرامشى وصف ناپذير براى او به ارمغان مى آورد. گويى پيامبر از همه چيز آگاه است.

- تولد فرزندم نزديك است. فاطمه از درد بى تابى مى كند. ديشب...

- عموجان نگران نباش! بيا با هم نزد فاطمه برويم.

ابوطالب با لبخندى رضايتمند همراه پيامبر به طرف خانه اش به راه مى افتد. سر و صداى مردم اطرافش او را از فكر فاطمه نمى رهاند.

با هم وارد خانه مى شوند و ابوطالب جلوتر وارد اتاق مى شود. پيامبر صداى رسايش را از درون اتاق مى شنود.

- فاطمه چرا از جايت برخاسته اى! با اين حالِ تو ممكن است...

صداى پيامبر از بيرون، او را به خود مى آورد.

- عموجان، همراه فاطمه بيا تا به مسجدالحرام برويم.

ابوطالب با تعجب در چشمان فاطمه مى نگرد. شور و شعفى عظيم در چشمان فاطمه موج مى زند.

گويى از ماجرايى كه در حال وقوع است، تنها ابوطالب بى خبر است. صداى فاطمه او را به خود مى آورد:

- بيا برويم! به خواست خداوند فرجى در كار است.

- چرا؟! مگر اتفاقى افتاده است... آيا...

- بلى! تو كه رفتى، لحظاتى نگذشت كه آوايى از گوشه ى خانه به كمك و راهنمايى ام آمد.

- آوا؟! صداى چه كسى بود؟ چه گفت؟!

- شايد رحمت خداوند باشد. صدا گفت: 'اى فاطمه برخيز و به كنار خانه ى خدا برو'!!

ابوطالب شادمان از اين ماجرا به بيرون اتاق آمد. نگاه سرشار پيامبر در نگاهش گره خورد. توان نياورد و اين صداى فاطمه بود كه بار ديگر او را به خود آورد:

- ابوطالب! درنگ مكن؛ كه به خواست خداوند خبر خوشى در پيش است.

ادامه دارد ...

[تصویر: monasebat.com_image_gallery_image_758.jpg]



فخر كعبه
در مسجد الحرام، نمادهاى جهالت و جاهليت بر فراز خانه ى خداوند خودنمايى مى كنند.

خواب غفلت، انسان نماهايى را چون هميشه ى تاريخ، در گوشه و كنار مهبط اوليأ ربوده است. خورشيد خود را به وسط آسمان مى كشد تا همه را از نور خود بهره مند سازد.


پيامبر، به همراه ابوطالب و فاطمه وارد مى شوند. فاطمه از آنها فاصله گرفته و به پشت كعبه مى آيد، تا با معبود يكتايش نيايش كند.

زيبا و دلنشين با معبودش سخن مى گويد. اين را حتى عباس برادر ابوطالب و همراهانش حس كرده اند. همگى مهبوت سخنان فاطمه اند:


پروردگارا!
من به تو و پيامبرانت و كتابهايشان- كه همگى فرستاده ى تو هستند- ايمان دارم.
من كلام جدم ابراهيم را تصديق مى كنم و شهادت مى دهم كه همانا او بوده كه اين خانه را بنا نموده است.
مهربانا!
تو را سوگند مى دهم و از تو مى خواهم به حق كسى كه اين خانه را بنا نموده و به حق فرزندى كه در شكم با من سخن مى گويد ،
و با گفتارش با من انس مى گيرد، و من يقين دارم كه يكى از آيات و نشانه هاى توست، كه اين ولادت را بر من آسان فرمايى!



- او چه مى گويد؟!

- آرى. مگر مى شود، فرزند درون شكم با كسى سخن بگويد...!

با دعاى فاطمه، عده اى به او خيره مى شوند و غرق در درياى دعاى او مى شوند. سخنان او برايشان خيال انگيز است!

- پروردگارا! تو را به حق فرزندى كه در شكم دارم، قسم مى دهم كه ولادتش را بر من...


صدايى مهيب، پرتو نازك صداى فاطمه را درهم مى شكند و در خود حل مى كند. ابوطالب و پيامبر نگران از حال فاطمه، به طرف او مى روند.

در مقابل چشمان بهت زده ى مردم، ديوار كعبه شكاف برمى دارد.

مسجد الحرام به لرزه مى افتد. نفسها در سينه ها حبس گرديده و هيچكس را ياراى حركت نيست.


با صداى لرزش ديوار كعبه عده اى به درون مسجدالحرام مى آيند، تا حس كنجاويشان را سيراب كنند. ابوطالب و پيامبر نيز با شگفتى و شيفتگى نظاره گر اين معجزه ى الهى اند.

در ميان چشمان به حيرت نشسته ى مردم، فاطمه آرام از شكاف ديوار مى گذرد و وارد كعبه مى شود.

با صداى مهيب ديگرى كه در فضاى مسجد طنين انداز مى شود، شكاف ديوار به هم مى آيد.


ماجرا به قدرى سريع اتفاق مى افتد كه هيچكس فرصت و جرأت حركتى نمى يابد.

با به هم آمدن ديوار، عده اى به طرف محل حادثه مى دوند و با حيرت بر جاى شكاف ديوار دست مى كشند. ابوطالب كه تازه به خود آمده، به طرف كعبه مى دود.

مسجد الحرام هنوز سكوت محض است و گاه همهمه اى آكنده از ترس در ميان جمعيت موجى مى زند و دوباره آرام مى شود.

ابوطالب جمعيت را مى شكافد و خود را به محل شكاف مى رساند. بى فايده است! او هم كارى نمى تواند بكند. ياد مهربانى در ذهنش، او را به طرف خود مى كشد:


- محمد! محمد...!

پيامبر نداى عمو را لبيك مى گويد. ابوطالب از ميان جمعيت بيرون مى آيد و او را در آغوش مى كشد. آرامشى سراسر وجودش را فرا مى گيرد. بغضِ گلو بر پشت پلكهايش فشار مى آورد.

اشكها تاب مقاومت ندارند. بغضش مى شكند اما بى صدا، و اين اشكهايند كه بر گونه هايش روان مى گردند. به حال همسرش غبطه مى خورد كه به ميهمانى دعوت شده است اما...


در كنار پيامبر چند لحظه پيش را مرور مى كند. به عظمت همسرش در پيشگاه پروردگار پى مى برد، و بيشتر مقام والاى فرزندش را درمى يابد.

سينه ى سيناى پيامبر روزنه ى فكرى در ذهنش باز مى كند. برق كنجكاوى در چشمانش مى زند. خود را به آرامى از آغوش پسر برادر جدا كرده و با نگاهى در چشمانش به طرف كعبه به راه مى افتد.

افرادى كه اطرافش جمع شده اند، با تعجب به دنبالش مى آيند. در دل هيجانى براى اين كار مى پروراند.


به در كعبه كه مى رسد، كليد را از شالش بيرون مى آورد و بر قفل مى چرخاند. تعجب نمى كند! در باز نمى شود!!

همه نااميد از اطراف كعبه پراكنده مى شوند. عرق از سر و روى مردم مى ريزد. سايه هايشان به حداقل رسيده است.

...

[تصویر: 35534_10151283075666725_520937989_n.jpg]

مهمان كعبه

گويى ابراهيم، با بال فرشتگان بهشتى كعبه را بنا نهاده است. اگر فاطمه ظاهر بيرونى كعبه را نديده بود، اين را باور مى كرد. آسمان از اينجا آبى تر است و خورشيد طلايى.

با ورود فاطمه به محيط جديد، روح و روان و تنش كاملاً متحول گشته اند.

با شكوه ترين ميهمانى تاريخ! چه كسى باور مى كند...؟!

گويى هزاران خورشيد در جاى، جاى كعبه نورافشانى مى كنند، كه بيرون كعبه را شب مى پندارى.


- سلام بر تو اى برگزيده ى خدا!

آوايى آسمانى از گوشه ى كعبه، توجه فاطمه را به خود جلب مى كند. گل از رخش مى شكفد.
پنج بانوى بهشتى را مى بيند كه در نهايت ادب در آن سوى كعبه نشسته اند.
او آنچنان محو تماشاى اطرافش بود، كه حضور بهشتى آنان را احساس نكرد.

- سلام و درود خداوند بر شما پاكان! شما كه هستيد؟

سروشى از غيب ندا مى دهد:

- سلام بر تو اى بانوى برگزيده و اى مادرِ ولىّ خدا!

اين سخن او را به ياد فرزندش مى اندازد. درد حمل را به فراموشى سپرده و شايد اثرى از آن نيست.

- اى فاطمه! اينان زنان بهشتى اند، كه آمده اند تو را در اين امر مهم يارى رسانند.


اين 'حوا' مادر تو!

اين 'ساره' جده ى تو!

اين 'آسيه' همسر فرعون!

اين 'كلثوم' مادر موسى !

و اين 'مريم' مادر عيسى!



فاطمه سراسر شور و شعف مى شود. هيجان، قلبش را در طپيدن يارى مى نمايد. هر لحظه كه مى گذرد بيشتر احساس راحتى مى كند، كه شايد پرنده ى ذهنش هيچگاه نمى ديد كه پروردگارش اين چنين براى ولادت فرزند ياريش نمايد.

فاطمه در درياى افكارش غوطه ور است و كمتر توجهى به اطرافش دارد. آرامش و سكوت حاكم بر كعبه، كم كم جاى خود را به شور و شيدايى عظيم مى دهد. شورى آسمانى، كه از زمينيان تنها فاطمه در اين آسمانِ شور ستاره اى دارد.

ملائكه فوج فوج بر زمين نزول مى كنند و به آسمان صعود. زنان بهشتى با جنب و جوش خود را براى امرى عظيم آماده مى سازند. فاطمه مى پندارد قطعه اى از بهشت در شهر مكه فرو افتاده است.
در بيرون كعبه مردم همچنان از ماجراى صبح در حيرت به سر مى برند، و ابوطالب به مردم نويد تولد فرزندش را در خانه ى الهى مى دهد.


هنوز كعبه در شور خود است كه زمين و زمان رنگ مى بازند. نورى خدايى از درون كعبه به آسمان عروج مى كند و نورى الهى در جلوه ى زمينيان شكل مى گيرد.

آسمان از خجالت سرخ مى شود، و خورشيد از شرم گُم!

تاريخ آبستن مى شود. جلوه هاى جهالت تاب مقاومت بر روى كعبه را نمى آورند و با سقوط خود بندگانشان را در حيرتى صد باره فرو مى برند. بانوان جنت به كمك فاطمه مى شتابند. زمين مى لرزد؛

گويى معرفت او از اهلش بيشتر است، كه از عظمت رحمت خدا به اضطراب افتاده است...!


... و فرزند فاطمه زمين را با قدوم خود مبارك مى گرداند و دنيايى را از خود شرمنده مى سازد. مولودى كه ولىّ پروردگارست و گويى خلقت كعبه و آسمان و فرشتگان و... از يمن وجود اوست.
او كه ستاره ى بلند مرتبه ى آسمان روشنايى هاست و سرچشمه ى نعمت و فيض محبوب است كه بر زمينيان معروض گرديده تا امتحانى براى خلق گردد.

زنان بهشتى و مأموران الهى هر يك به نحوى در استقبال ولىّ خدايند.


با رسيدن پاى مولود كعبه بر زمين، به روى خاك مى افتد و به سجده مى رود:

- شهادت مى دهم كه خدايى جز الله نيست و محمد پيامبر خداست و على وصى محمد رسول الله است.

با محمد نبوت ختم مى شود و با من وصايت كامل مى گردد و من اميرالمؤمنين هستم.



فاطمه در ظاهر و باطن خوشحال و مسرور است. اين را از چهره ى او مى توان دريافت. موج لبخند و شادى در درياى چهره ها بى تابى مى كند. همه محو تماشاى هيئت و هيبت تازه مولودند.

اميرالمؤمنين سر از سجده برمى دارد. چند لحظه اى كه سر بر سجده داشته، همه تشنه ى ديدار رويش گرديده اند. مولود كعبه رو به زنان بهشتى مى كند و به آنان خير مقدم مى گويد:

- سلام بر شما اى برگزيدگان خداوند و اى يارى دهندگان مادرم!

نگاهش در چشمان بانوان بهشتى سنگينى مى كند. حوا پيش مى رود و نوزاد را در آغوش مى كشد. گويى هر دو ساليان درازى است يكديگر را مى شناسند:


- سلام بر تو اى مادر!

صداى زيبا و پر طنين نوزاد، گوش حوا و ديگر حاضران را نوازش مى دهد:

سلام بر تو پسرم!

چه لذتى مى برد از جواب سلام به فرزندش.

پدرم آدم كه درود خدا بر او باد چه مى كند؟!

- در جوار پروردگارش غرق در نعمت هاى اوست.

حوا از اين گفتگوى كوتاه مبهوت سرور است. اما بيش از اين فرصت ديدار ندارد. مريم پيش مى آيد و نوزاد را گرفته و او را غرق مهر و محبت خود مى نمايد. مولود كعبه باز در سلام پيشى مى گيرد:


- سلام بر تو اى خواهرم!

- درود خدا بر تو اى برادرم!

ادامه مى دهد:

- خواهر! عمويم عيسى چه مى كند؟

- حمد خدا مى كند، و بر تو سلام رسانده است.

نوزاد با لبخندى، احساسات مريم را پاسخ مى دهد. آنگاه مريم او را با عطرى كه از بهشت به همراه خود آورده، معطر مى نمايد و به آغوش آسيه مى سپارد!

آسيه نيز با ولى خدا تجديد بيعت مى كند و با پوشاندن بدن نوزاد در پارچه اى بهشتى، افتخارى براى خود در تاريخ بر جاى مى گذارد.

فاطمه در اين مدت از درياى چهره ى فرزندش سيراب مى شود و شايد معجزه اى بتواند او را به خود آورد...!

...

[تصویر: 09~9.jpg]



[b]معجزه كعبه
[/b]
مكه دگرگون شده است. شهر از حال عادى خارج شده و هزاران سؤالى كه در ذهن مردم نقش بسته راه نامعلومى را در افق سخنان ابوطالب در پيش گرفته است.

جايى نيست كه عده اى دور هم جمع شده باشند و نقل مجلسشان چيزى درباره ى همسر ابوطالب نباشد.

نقش بانوان در اين حادثه- كه گونه اى زنانه دارد- جلوه هاى ديگرى به ماجرا بخشيده است!


خورشيد راه غرب آسمان را در پيش گرفته است. مسجدالحرام مملو از جمعيت است و هر لحظه و هر ساعت بر جمعيت افزوده مى شود. همهمه در مسجدالحرام غوغا كرده است.

- آيا مى دانى ابوطالب در كوچه و بازار براه افتاده و به مردم مژده مى دهد؟!

- مژده مى دهد؟! به چه چيزى؟... آيا به همسرش كه درون كعبه است؟


- او فرياد سر مى دهد كه 'حجت خدا كامل شد'...!


- يعنى چه حجت خدا كامل شد؟!

- نمى دانم؛ اما عده اى اطراف ابوطالب...

سخن مرد در سر و صداى حاكم بر مسجد گم مى شود. مژده ى ابوطالب دهان به دهان در مسجد مى گردد و هاله اى از تعجب ذهن مردم را مى پوشاند. عده اى به دنبال اين خبر از مسجد بيرون مى دوند و در كوچه و بازار به دنبال ابوطالب به راه مى افتند:

- اى ابوطالب، حجت خدا كامل شد يعنى چه؟... مردم حرفهايى برايت مى زنند!

ابوطالب با لبخندى بر لب رو به افرادى كه تازه اطرافش جمع شده اند مى كند.


- اى مردم مكه!

بشارت باد شما را كه در اين شب وليىّ از اولياى خداوند ظاهر شده كه خداوند صفات نيك را در او كامل نموده و با او جانشينان ختم مى شوند.




مردم از همه جا بى خبر- كه سخنان ابوطالب چون تيرهاى نامفهومى بر ذهنشان مى نشيند- مات و مبهوت در چهره ى او مى نگرند و گاه با همهمه هاى بيجا بدون آنكه علت كار خود را بدانند، محفل گفتگو را ابهام انگيز مى كنند.


- او امام متقين، يارى دهنده ى دين، ريشه كن كننده ى مشركين، باعث غيظ منافقين، زينت عبادت كنندگان و جانشين رسول رب العالمين است.

ابوطالب با زياد شدن جمعيت عقب تر مى رود و خود را به ديوار پشت سرش مى چسباند. پيامبر نيز در بين جمعيت ديده مى شود. جذابيت سخنان عمو را شايد تنها در چهره ى او بتوان ديد. ابوطالب سر بلند مى كند. صدايش اين بار رساتر است.

- اى مردم مكه! اوست امام هدايت و ستاره ى بلند مرتبه و چراغ تاريكى ها و نابود كننده ى شرك. او ريشه ى يقين و رئيس دين است.

با سكوت ابوطالب صداى دلرباى پيامبر در فضا طنين انداز مى شود و سرها به عقب برمى گردد:


آرى اى مردم!

امشب مولودى به دنيا آمده كه خداوند به وسيله ى او در بسيارى از نعمتها را بر ما باز مى كند. چه نيكوست كه اين سال را سال خير و بركت بناميم.



ابوطالب از شورى كه در وجودِ خود نهان دارد و آن را از سيماى او نيز مى توان دريافت، تا صبح در كوچه و بازار به راه مى افتد و خبر ولادت پسرش را براى تمامى مردم شهر بازگو مى كند.

[تصویر: ali01.jpg]
[b]قلب كعبه


[/b]
خستگىِ نه ماهه، در اين دو روز از روح و روان فاطمه متوارى گشته است. اين ميهمانى برايش آنقدر لذت بخش بوده كه گويى بر او ساعتى بيش نگذشته است. ميهمانىِ عظيم در مكانى به بلنداى كعبه به يمن تقديم گل گلها به بوستان خلقت است.

فاطمه در حالى كه مأموران الهى را به خدمت دارد، در استراحت به سر مى برد.

مولود كعبه نيز كه در اولين سخنانش خود را اميرالمؤمنين معرفى نموده است، در كنار او آرميده و گاه و بيگاهى با حمد خداوند رحيم، لبان مباركش را مترنم مى نمايد.

مادر فرصتى يافته تا پروانه ى خيالش را لحظاتى به سوى گل ابوطالب روانه سازد. اما عظمت و بزرگى محفل ربانى اين اجازه را كمتر به او مى دهد.

بار ديگر ملائكه الهى به جنب و جوش مى افتند. شورى چند باره بين زمين و آسمان به پا مى شود. اين بار نيز اين شور و هيجان را تنها مولود كعبه و مادرش رخصت نظاره دارند.


در اين غوغا پنج نور با عظمت آسمان كعبه را نورانى مى سازند. پيرو اين پنج نور صفهايى از ملائكه به كعبه نازل مى شوند.

در قلب فاطمه التهابى مى افتد، اما نگاه فرزند آرامشى براى او به ارمغان مى آورد.

پنج مرد والامقام كه هر كدام سيمايى نورانى و هيبتى گيرنده دارند، وارد كعبه مى شوند. اما نورانيت سيمايشان و هيبت اندامشان در مقابل مولود كعبه دست ادب بر سينه مى گذارد.



بار ديگر فضاى كعبه را نداى غيبى مى پوشاند:

- اينان پيامبران و اولياى خدايند كه براى عرض ادب به محضر مولاى مؤمنان به حضور او شرفياب گشته اند. اينان آدم، نوح، ابراهيم، موسى و عيسىهستند.

مولود كعبه در خير مقدم به اولياى خدا، لبخندى به زيبايى بهشت به آنان ارزانى مى دارد.


آدم برمى خيزد و مولود را در آغوش مى گيرد. در دل افتخار مى كند كه اميرمؤمنان از صلب اوست.

از هنگامه ى خلقت خود تا به امروز بويى خوشتر از بوى اين فرزند مشامش را نوازش نداده است. مى انديشد كه بهشت از آن اوست و بس!

- سلام بر تو اى پدر.

- درود خدا بر تو باد پسرم، و اى ولىّ خدا.

هم آغوشى پدر و پسر ديدنى است. پدر بيش از اين اجازه ى نوازش فرزندش را ندارد. عيسى پيش مى آيد و برادرزاده اش را از دست پدر تحويل مى گيرد:

- سلام بر تو عموجان!

- سلام بر تو اى شير خدا! شهادت مى دهم كه تو وصى آخرين رسول پروردگارى.

ديگر پيامبران نيز با مولود كعبه ميثاق خود را كه در ازل با او بسته اند، تجديد مى نمايند و آماده ى عروج مى شوند. ميل ماندن دارند اما...

دل را مى گذارند و باز پيشاپيش ملائكه ولىّ خدا را بدرود مى گويند.

...


[تصویر: 35534_10151283075666725_520937989_n.jpg]


[b]منجى كعبه

درياى غم و اندوه فاطمه خشك است؛ آرام و بى صدا. با شكوه ترين لحظات عمر خود را در اين دنيا مى گذراند. شبنم حمد خدا، لبان بهارى اش را لحظه اى ترك نمى گويد. به رحمت پروردگارش مى انديشد. خداوندى كه درِ اجابت را به روى فرشته ى نياز او گشود و فرزندش را و مهمتر از اين ولىّ خود را غرق در نعمتهاى الهى نمود.

ابرى سفيد به بزرگى آسمان، توجه فاطمه را به خود جلب مى كند، اما به صفاى دلِ فرزندش نمى رسد. قرب الهى مانع از رخنه ى هرگونه ترس و دلهره به درونش مى شود.

ابر آسمانى به زمين نزديك تر مى شود، تا آنجا كه فاطمه صداى بال هزاران فرشته ى پروردگار را درمى يابد.


فرستادگان الهى به درون كعبه مى آيند. شايد امرى مهم پيش آمده است. از جمع عظيم ملائك، ملكى پيش مى آيد و اميرمؤمنان را كه در بستر بهشتىآرميده، برمى دارد ،

و بدون لحظه اى درنگ به سوى آسمان همراه ديگر ملائكه عروج مى كند.


صدايى ملكوتى در آسمان طنين انداز مى شود :


- بگردانيد على بن ابى طالب را در شرق و غرب زمين، و خشكى و درياهاى آن، و كوهها و آسمانهاى آن.

احكام پيامبران، علوم وصيين و همه ى اخلاق انبيأ و مرسلين و صديقين را به او بدهيد و آنچه درباره ى برادرش سيد الاولين و الاَّخرين انجام شده براى او هم انجام دهيد.

او را بر همه ى انبيأ و مرسلين و ملائكه ى مقربين و اهل آسمانها و زمين نشان دهيد كه او ولىّ خداى رب العالمين است.


فاطمه از شنيدن سخنان منادى، هيجان وجودش متلاطم مى شود. اينك به اسمى كه پسرش را به آن صدا زدند، مى نازد. على، محبت، زيبايى مطلق...! حمد مخصوص خداوند علىّ اعلاست.

فرزندش را به آسمانها برده اند، تا همه ى مقربين الهى او را زيارت كنند و پيمان خود را با او استوارتر سازند. با رفتن على، قلبش تشنه ى ديدار او مى گردد.

نمى دانست كه در اين دو روز و اندى اينچنين وابسته ى پسرش گرديده است.كعبه هم گويى تشنه ى ديدارش شده است.

لحظاتى و شايد ساعتى بيش نمى گذرد كه مولود كعبه را به كعبه بازمى گردانند. فاطمه او را در آغوش مى كشد تا قلبش آرامش يابد.

فخر مى فروشد به داشتن چنين فرزندى كه خداوندش او را بهشت خود مى داند!


براى بار سوم، توده ى عظيم ملائكه بالاى سر فاطمه هويدا مى گردد. امروز گويى در آسمانها جشن است و آسمانيان در انتظار ديدار با مولود كعبه اند.


اين بار نيز اميرمؤمنان را به آسمان عروج مى دهند :


- على بن ابى طالب را نزد همه ى مخلوقات خدا ببريد ،

و احكام علم و حلم و ورع و زهد و تقوى و سخاوت و بلندمرتبگى و نورانيت و تواضع و خشوع و رقت و هيبت و مروت و كرم و مودت و شفاعت ،

و شجاعت و حفظ و ديانت و قناعت و فصاحت و عفاف و انصاف و نيكى و همه ى اخلاق انبيأ را به او دهيد.



اگر فاطمه در جايى غير از كعبه بود و اين سخنان را مى شنيد، شايد قالب تهى مى كرد، ولى اكنون خدايش را شاكر است كه به وى توفيق داد تا بتواند مادر چنين فرزندى باشد.


كعبه با عروج دوباره ى اميرمؤمنان، نورانيت و صفاى خود را از دست مى دهد. فاطمه با چند لحظه دورى فرزند به ديدارش تشنه مى گردد...

كه ناگهان نورى عظيم سر تا سر كعبه را فرا مى گيرد. فاطمه به خود مى آيد. پسرش را مى بيند كه در حرير سفيد بهشتى پيچيده و به كعبه بازگردانده اند.


آواى منادى حق بر كعبه حاكم مى گردد :


- اى فاطمه!

فرزندت را از چشم بينندگان حفظ كن كه او ولىّ رب العالمين است. بدانكه وارد بهشت نمى شود مگر كسى كه ولايت او را بپذيرد و امامت و ولايت او را تصديق كند.

اى فاطمه!

خوشا به حال آنكه تابع اوست و واى بر كسى كه از او روگردان شود.

مَثَل او چون كشتى نوح است كه هر كه بر آن سوار شد نجات مى يابد و هر كه از آن بازماند غرق مى شود و سقوط مى كند.



ملك الهى سپس پيش تر مى آيد و در مقابل فرزند فاطمه عرض ادب مى نمايد. آنگاه دهان پيش مى برد و در گوش امير مؤمنان زمزمه هايى مى كند.

كعبه در سكوت محض به سر مى برد. گويى اسرار الهى است كه بر مولاى متقيان منتقل مى شود.

لحظاتى بدين منوال مى گذرد و لبخندى مليح بر لبان مولود كعبه مى نشيند و فوج ملائكه به سوى آسمان پرواز مى كنند.

...


[تصویر: 1(91).jpg]


عزيز كعبه
ساعتى است كه خورشيد نقاب از چهره بركشيده و گذشت جاهليت زمان را به نظاره نشسته است. گوى نورانى در سه روز گذشته جانى دوباره يافته و در نور افشانى شوق وافرى از خود نشان مى دهد.

فاطمه آغاز چهارمين روز حضور خود در كعبه را جشن گرفته است. سه روز تمام با فرزندش در جوار قرب الهى از نعم پروردگار متنعم گرديده، و سه روز است كه از شوهر و خانه اش هيچ خبرى ندارد...!


اين بار نيز ملكى با حضور ملكوتى اش، خلوت فاطمه با خداى خويش را بر هم مى زند. فاطمه آنچه را كه بايد، در نگاه نامحسوس ملك مى خواند.

تأسف و شعفِ حاصل از اين نگاه، در وجود فاطمه به جدال مى نشينند. اما حسرت قرب الهى را چه سود، كه فرمان خداوند به پشتيبانى شور و شعف ديدار ابوطالب آمده است.


فاطمه مولودش را با هزاران اميد، پيچيده در حرير بهشتى به آغوش مى كشد. قلبش آرام مى شود.

خود نيز قيام مى كند و آماده ى ترك خانه ى پروردگارش مى شود.


آخرين نگاههاى وداعش را از پيكره هاى كعبه مى گيرد...


در همين اثنأ نداى هاتف غيبى بدرقه ى راهش مى گردد :


- اى فاطمه!

نام فرزندت را على بگذار؛ چرا كه خداى على اعلى به من دستور داده كه به تو چنين بگويم، و خداوند مى گويد:

منم محمود و حبيب من محمد است، و منم على و ولىّ من على است.

فاطمه تحمل صدا را ندارد، اما على در آغوشش آرامشى به او ارزانى مى دارد.

- نام آن دو را از نام خود گرفته ام، و آنان را به ادب خود تأديب نموده ام، و آنان را بر علم خود آگاه نموده ام.

آنان از انتخاب شدگانند و نور آنان را از نور خور خود خلق كرده ام. قسم به عزت و جلالم، من نام وليّم را از نام خود گرفته ام.



فاطمه چند گام به عقب مى رود و خود را به ديوار كعبه مى رساند. چشمانش از شادى كلمات هاتف برق مى زند.


- او در خانه ى من به دنيا آمده و اول كسى است كه به من ايمان مى آورد و پيامبرم را تصديق مى كند و مرا تقديس مى نمايد و تهليل و تكبير مى گويد.

او جانشين پيامبر من و وزير و وصى اوست و قيام كننده ى به عدل بعد از اوست.

بهشت براى كسى است كه او را دوست بدارد و جهنم براى كسى است كه او را مغبوض بدارد و با او مخالفت كند و ولايت او را انكار نمايد.


...

[تصویر: 35534_10151283075666725_520937989_n.jpg]
نتيجه كعبه


- بخوانم از قرآنى كه هنوز نازل نشده؟

- بخوان على جان!


- بسم الله الرحمن الرحيم؛

قد افلح المؤمنون؛ الذين هم فى صلاتهم خاشعون؛ والذين هم عن اللغو معرضون... والذين هم لأماناتهم و عهدهم راعون...!



مردمى كه به خاطر سر و صدا به مسجدالحرام كشيده شده اند با سكوتى چند باره محو تماشاى مولود كعبه هستند.

در اين ميان شايد تنها سه نفر درمى يابند كه او چه مى گويد. او همچنان در آغوش گرم پيامبر است.

بر سكوت سنگين مسجدالحرام تنها صداى گرم على و پيامبر است كه حكمفرمايى مى كند.


با سكوت مولود كعبه، پيامبر رو به تازه مولود مى كند و خطاب به وى مى فرمايد:


- مؤمنان به وسيله ى تو رستگار شدند. به خدا قسم تو امير آنان هستى.

از علوم خود به مؤمنان توشه مى دهى و آنان استفاده مى برند.

به خدا قسم تو جانشين و وزير و داماد من هستى.

تو ياور دين من و ادا كننده ى قرض هاى من و همسر دخترم و پدر دو نوه ام و خليفه ى من در امتم هستى.[/b]



با سكوت چند لحظه اى پيامبر، مردم به شنيدن سخنانش تشنه تر مى شوند. اين بار صدايش رساتر است:


- خوشا به حال كسى كه تابع تو باشد و تو را دوست بدارد، و واى بر كسى كه عصيان تو نمايد و با تو دشمنى كند.

به خدا قسم دوست نمى دارد تو را مگر سعادتمند، و دشمن نمى دارد تو را مگر شقاوتمند.[/b]



پيامبر نيز سكوت مى كند. نگاه عميق دو برادر در يكديگر فرو مى رود. شادى و سرور در چشمان ابوطالب موج مى زند.


آنگاه پيامبر دهان خود را به دهان مولود كعبه نزديك مى نمايد و زبان در دهان او مى گذارد.


در اين لحظه شايد ملائكه يكى از زيباترين وقايع تاريخ را به نظاره نشسته اند. پيامبر اينگونه كام على را برمى دارد.


آنگاه دهان بر گوش راست مولود كعبه مى گذارد و اذان مى گويد و به وحدانيت خداوند در مقابل بت پرستان شهادت مى دهد

و آنگاه بر گوش چپ او اقامه مى خواند. سپس رو به ابوطالب مى نمايد:

- اى ابوطالب! اكنون نزد مثرمِ راهب كه ولادت على را به تو خبر داده بود برو و او را به تولدش بشارت ده، و آنچه ديدى براى او بازگو كن.

[تصویر: 09~9.jpg]


نوزاد كعبه


خانه ى فاطمه غرق نور و سرور است.

بستگان به ديدن نوزاد ابوطالب مى آيند و به او چشم روشنى مى گويند.

آسمانيان فوج فوج به ديدن ولىّ خدا مى آيند و بيعت ديرينه ى خود را با وى تجديد مى نمايند.


- فاطمه! گويا اين مناسب باشد. اين بند از ابريشم است.

فاطمه با نگرانى بند را مى گيرد. ابوطالب به كنارى مى ايستد، تا براى پنجمين بار عكس العمل ولىّ خدا را ببيند.

فاطمه بند را به دور قنداقه ى فرزندش بسته و آن را تا آخرين حد محكم مى كند. لبخندى بر لبانش نقش مى بندد.

اما لحظه اى نمى گذرد كه على با حركت دستش بند قنداقه را پاره مى كند.


ابوطالب اما از اين ماجرا لبخندى از سرِ شوق بر لب مى نشاند. در دل به قوت بازوى حيدر خويش مى نازد و آفرين مى گويد.


- واعجبا... الله اكبر...

فاطمه! آيا مى خواهى بندى از پوست ضخيم تر برايت بياورم؟!



فاطمه با لبخندى قصد تأييد حرف همسرش را دارد، كه لبان پر مهر مولاى مؤمنان به حركت درمى آيد:


- مادرجان! دست راست مرا مبند چرا كه مى خواهم با انگشتانم حمد خدا كنم.

مى خواهم با ملائكه مصافحه كنم و نمى خواهم در آن حال دستم بسته باشد.

اين است كه هرگاه ملائكه مى آيند بند را پاره مى كنم!![/b]



فاطمه از شادى در پوست خود نمى گنجد.


او اولين و آخرين مادرى است كه فرزندش در بيت حق قدم بر چشم جهانيان مى گذارد،

و اكنون مى كوشد تا آغوش گرمِ محبت خود را براى هنگامه ى تربيت بهشت خدا پر مهر نمايد.

ابوطالب نيز سنگينى بار مسئوليت ولىّ خدا را بر دوش خود احساس مى كند،

و مى كوشد تا با ايمانى راسخ تر در رساندن امانت الهى به مقصد بى نهايتش گام بردارد.


پيامبر، آن اول شخص خلقت، خود را آماده ى همرازى با شخص دوم جهان مى سازد

تا در آينده اى نه چندان دور از على بن ابى طالب به عنوان معجزه ى پيامبر آخرالزمان نام برده شود...!!


«یحیی مقدسان»

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری اندیشه ، دل خسته ، مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی
۱۲:۰۶, ۲/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
سلام
ان شاءالله امسال هم مرمت ها و دیوار آهنی جدید ترک بخوری ، تا تو دهنی باشه به وهابی های حرامزاده.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: aboutorab ، شهیدطیبه واعظی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا