کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات زیارتی
۱۳:۴۴, ۱۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سال نو، سال مهدی طلبان ، مبارک

دیدم تو سال جدید برخی عزیزان توفثق سفرهای زیارتی نصیبشان شد. با خود گفتم چه خوب است تا عزیزان خاطرات زیبایشان را برای یکدیگر نقل کنند ،چه مربوط به امسال و چه سالهای قبل .
قطعا این خاطرات هم برای آنانی که به این مکانهای زیارتی سفر کرده اند تجدید خاطره خواهد شد و هم برای آنانی که هنوز توفیق نصیبشان نشده اشتیاق مضاعف در پی خواهد داشت.
این خاطرات از سفر حج و عتبات و سوریه تا زیارت مشهد و قم و جمکران و ری و ... را شامل میشود.
انشاالله دوستان در بیان خاطراتشان این تاپیک را پر محتوا نمایند.
ارسالات میتوانند هم رنگ و بوی معنوی داشته باشند و هم رنگ و بوی طنز ، یعنی یه اتفاق خیلی با مزه و قشنگ .
منتظر ارسالاتتان هستم.

ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، یا ثارالله ، یاران مهدی ، paradise ، yamin ، أین المنتظر ، مسافر ، Ramin_Ghn ، SARV ، nafas ، saloomeh ، Tolou ، نسیم ، Havbb 110 ، azade ، taleb ، Mohammad Trust ، ats ، در جستجوی حق ، مصباح ، ترنم ، مجید املشی ، Farzaneh ، مجنون الحسین ، لبخند خدا ، یا امام رضا ، help me ، Bahar ، soshiant ، Night_World ، m.hossein ، SAViOR

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۹:۱۲, ۱۰/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۱ ۱۹:۱۴ توسط mohammadhadi.)
شماره ارسال: #21

سلام
چند سال پیش بود .پسرم سه سالش بود و مدتی بود که می گفت بریم کربلا .یک بار بردمش امامزاده محلمون تا نزدیک اونجا گفت داریم میریم کربلا ولی وقتی به اونجا رسیدیم گفت بابا اینجا که کربلا نیست.بغضم ترکید و گفتم خدایا به خاطر این بچه معصوم زیارت اقا امام حسین را نصیب ما بگردان.
فردای اون روز داداشم اومد گفت دوستت (که مسول یکی از کاروانها است )زنگ زد و گفت کاروان فردا راه می افته و جا خالی داره اگه پول داری واریز کن و اگر نداری بعد از سفر بده.مات و مبهوت داداشم را نگاه می کردم دیدم گفت منم میام و اون داداشم هم گفت حالا که کاروان خالیه منم میام و مادربزرگ هم میاد.
عصر اون روز بچه ام مریض شد .ناراحتی تنفسی داره و وقتی اینطور میشه باید چند روزی تو بیمارستان بستری بشه .اقام گفت ما ازش نگهداری می کنیم شما برید کربلا. گفتم ما را خدا به واسطه این بچه طلبیده .می برمش .گفت تو راه تلف میشه .گفتم میبرمش این بچه ضامن ما شده تا بریم اونوقت خودش نیاد.
رسیدیم کربلا و عجیب بود که این بچه تا اونجا حتی یک سرفه هم نکرد تا برسه به نفس تنگیو مدتی هم که اونجا بودیم همین طور
.هتلمون روبروی باب القبله حرم امام حسین بود.دوستم داشت اطاق ها را تقسیم می کرد اومد در گوشم گفت یه کار برام می کنی؟ گفتم چی؟ گفت شما زن هاتون را بفرستید توی یک اتاق و مردها هم با مسولین کاروان توی یک اتاق باشید.همه اتاق دو نفره میخواهند و اتاق کم اومده.گفتم باشه.رفتیم توی اتاق 16 نفر می شدیم و برای خواب باید کنسروی می خوابیدیم ولی لذتی داشت اتاقی که روبه روی باب القبله بود و تماما جلوی اون شیشه یعنی ما از40 یا 50 متری حرم را می دیدیم .و فقط این یکی اینطور بود.

رسیدیم به نجف و اعمال مسجد کوفه.همسرم گفت بچه را بیدارش کنم گفتم نه گفت پس چه کارش می کنی گفتم کولش می کنم و نماز میخونم .نماز مستحبی موردی نداره . رسیدیم مسجد سهله و این بچه از 4 تا 9 صبح کول من بود و تازه بیدار شده بود گفت بابا چقدر نماز میخونی بیا با من بازی کن.صحنه ای شده بود دویدن من و اون توی مسجد سهله

وقت برگشتن بود و بغض ها توی گلو و نمی شد دل بکنی .به هر صورت راه افتادیم.قرار بود تا نزدیک مرز برویم و توی یک کافه صحرایی که دو ساعت تا مرز فاصله داشت چند ساعتی بمونیم و بعد بریم تا مرز.(اکثر کاروانها همین کار را می کردند)اونجا یکی از پیرمردها رفت وضو بگیره یارو گیر داد که باید پول بدی اونم شروع به داد و بیداد کرد و به زور پول را داد و کافه چی نگذاشت ما اونجا بمونیم .ما هم سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم و غذا را توی اتوبوس خوردیم و نماز را هم کنار جاده خوندیم که خیلی ها غر میزدند و می گفتند تقصیر پیرمرده هست.نزدیک مرز که رسیدیم زنگ موبایل ها بود که قطع نمی شد و می پرسیدند زنده اید؟ کسی طوری نشده؟ و فهمیدیم همون محل کافه که اون پیرمرد بحثش شد یه عملیات انتحاری صورت گرفته و کشته و زخمی زیادی داشته. بدنمون می لرزید و بهت زده بودیم که یک دعوا باعث شد که همگی زنده بمونیم.

الان که اینها را می نویسم اشکم بند نمیاد و هنوز باورم نمیشه که رفتیم و سالم برگشتیم و اون بچه ضامن ما شد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meshkat ، فاطمه خانم ، Agha sayyed ، أین المنتظر ، یا صاحب الزمان ، ats ، شیدا ، در جستجوی حق ، mohammad reza ، Farzaneh ، ترنم ، مصباح ، یا امام رضا ، مجنون الحسین ، لبخند خدا ، یاوران مهدی ، help me ، مجید املشی ، میرزا احمد ، یاســین
۱۵:۵۳, ۶/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/آبان/۹۲ ۱۷:۰۱ توسط ترنم.)
شماره ارسال: #22
آواتار
سپاس فراوان از آقا سيد گرامي بابت اين تاپيكشون كه حال و هواي خاصي رو بهم داد.

امسال اين توفيق نصيب من شد و تونستم برم كربلا و حتي تا موقعي كه از كشور خودم خارج شدم باور نميكردم.پيش خودم ميگفتم امكان نداره من برم كربلا.چون واقعا انقد كوتاهي كردم در حق خودمو عمرمو اماماي عزيزم كه اين سعادت واقعا براي من باور كردني نبود.Blush

خلاصه شدو اماماي عزيز منو طلبيدن.و من اين سفرمو مديون پدر عزيزم هستم كه با تمام وجود براي راهي كردن من زحمت كشيدند.واميدوارم امام حسين(علیه السلام)به حق همه عزيزاش حافظ پدر من و همه پدرهاي خوب ديگه بشه.الهي آمين Heart

من حسهاي خودمو از اين سفر ميگم اميدوارم خسته نشيد.

اولين جايي كه رفتيم كاظمين بود.Heart

راستش خيلي دلم گرفت وقتي ديدم دوتا امام عزيزمون اونجا هستن.پيش خودم ميگفتم اي كاش همه اين امام ها ايران بودن.مثل امام رضا(علیه السلام)كه ما ايراني ها مثل چشمامون ازشون نگه داري مي كنيم.همش پيش خودم مي گفتم غربت موسي بن جعفر و امام جواد رو هييييييييييييچ امامي نداره.و واقعا دلم اونجا گرفت.و فقط دوست داشتم وبه اين فكر ميكردم كه چرا اينجا دفن شدنSadو پيش خودم تصميم گرفتم كه اگه توفيق نصيبم شد در زندگي آيندم براي شهادت امام جواد و موسي بن جعفر (علیه السلام)حتما ي روضه اي بگيرم و به چند نفر شام بدم كه بتونم غربتشونو ي جوري كم كنم.ايشالا شرايطشو داشته باشم.الهي آمينHeart


بعد از كاظمين رفتيم نجف Heart

ي سري حسها رو بايد هركي خودش تجربه كنه.مثلا شنيدن اينكه نجف ي ابهت خاصي داره.من اگه اينو از يكي ميشنيدم پيش خودم ميگفتم چه فرقي داره خب امام علي(علیه السلام) هم ي امامه مثل امام حسين(علیه السلام).ولي وقتي رفتم فهميدم حتي هواي نجف هم ابهت و عظمت خاصي داره چه برسه به گنبدو ضريح امام علي(علیه السلام).ي حس كه ادم فكر ميكنه پيش ي پدر بزرگ ايستاده...ي حس افتخار از اينكه شيعه هستم.Heart

و واقعا دل كندن از امام علي خيلي سخته.خييييييييييييييييلي.ولي حس ميكردم بازم ميرم.ي جوري فكر ميكردم امام خودمه و بازم منو با همه بديهام ميطلبه.Blush

وقتي ميخواستيم بريم وادي السلام ظهر بود هوا هم خيلي گرم بود.هتل ما بين وادي السلام و حرم امام علي(علیه السلام)بود و خيلي هم نزديك بوديم.
اون روز هم هوا گرم بود و هم بين راه ي نوحه به زبان عربي پخش ميشد كه خيلي محزون بود و در عين حال حس ترس رو به ادم منتقل ميكرد.از هر طرف هم تشيع جنازه ميشد.ي طوري كه حس ميكردم قيامتهConfused .خيلي برام وحشتناك بود.بعد رفتيم سر قبر آيت الله قاضي. و بعد رفتيم هتل.راستش خيلي از وادي السلام ميترسيدم.Confused

بعد از نجف رفتيم كربلا
Heart

وقتي وارد كربلا شديم ي حس ارامش عجيبي داشتم.حس ميكردم تو شهر خودم هستم.ي حس صميمي بودن و راحت بودن با امام حسين و حضرت ابوالفضل(علیه السلام).برخلاف حس عظمت و ابهت امام علي(علیه السلام) و بند اومدن زبون و و فقط گريه كردن پيش امام علي(علیه السلام)،كربلا حس صميميت داشتم.

بي الحرمين و تل زينبيه و خيمه گاه ...........

اولين گريه من كه واقعا حس عجيبي داشتم وقتي بود كه ضريح امام حسين(علیه السلام)رو گرفتمHeart.خييلي حس خوبي داشتم.خيلي.از امام حسين كه ميخواستم جدا بشم ميدونستم و حس ميكردم باز منو ميطلبن،ولي موقع وداع با حضرت عباس خيييييييييييييييييييلي دلم گرفت.خيلي گريه كردم.فكر اينكه حضرت زينب چقدر صبور بودن و چطوري تونستن وداع كنن.Sad

خدا اين توفيق رو به منو خواهرام داد و ي شب تا صبح تو حرم امام حسين(علیه السلام)و ي شب هم تو حرم حضرت ابوالفضل(علیه السلام)تا صبح مونديم و بعد از نماز صبح رفتيم هتل.خيلي خوب بود.
خداروشكر كه عمري داد و سعادتي تا طعم اونجا موندنو چشيدم.الحمدللهHeart

مسجد سهله هم موقع نماز مغرب و عشا رفتيم.ي چيزي به دلم مونده و بدجورم برام حسرت شده اينه كه نتونستم از دعا خوندن شيخ عرب مسجد سهله فيلم بگيرم.Sadخيلي لحن زيبا و محزوني داشتند و واقعا حس خوبي داشتم.به يكي از دوستان سپردم اگه رفتن فيلمشو تهيه كنند و برام بيارن.اميدوارم كه سعادتشو داشته باشم.

خونه امام علي (علیه السلام)هم كه رفتم حس عجيبي داشتم.همه جا با وجود وقت تنگ سعي كردم نمازامو بخونم و خدا روشكر تقريبا همه رو خوندم.

HeartHeartخدايا شكرت كه تونستم هواي كربلا رو استشمام كنم.هوايي كه حضرت زينب(سلام الله علیها) و حضرت رقيه استشمام كردند.خداروشكر كه تونستم بين الحرمين راه برم و حس كنم تونستم پامو به جايي برسونم كه حضرت ابوالفضل و امام حسين عزيزم از اونجا راه رفتن.HeartHeart

خداروشكر كه همه اين حسهاي خوبو بهم منتقل كرد.ايشالا بازم برم.

پ ن:همه اعضاي تالار بيداري انديشه مخصوصا اون عزيزاني كه ويژه التماس دعا داشتند رو تو همه نمازها و زياراتو دعاهام شريك كردم و اون دردو دلهاشونو پرينت كردم و گذاشتم تو ضريح امام حسين(علیه السلام)و اميدوارم حضرت خودشون گوشه چشمي به همه دوستاي اينجا و همه عزيزام بكنند.

ببخشيد خيلي طولاني شد.Blush

التماس دعا




اينم تاپيك فوق العاده ايه!!

امضای ترنم
آب را گل نكنید . . .
شاید از دور علمدار حسین،
مشك طفلان بر دوش،
زخم و خون بر اندام،
می رسد تا كه از این آب روان،
پر كند مشك تهی، ببرد جرعه آبی برساند به حرم،
تا علی اصغر بی شیر رباب، نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . .
آب را گل نكنید . . .

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Aryha ، سید ابراهیم ، شیدا ، Bahar ، Tolou ، Night_World ، یا امام رضا ، meshkat ، مصباح ، مجید املشی ، Agha sayyed ، حسن عزتي ، مجنون الحسین ، لبخند خدا ، Farzaneh ، soshiant ، boghz
۱۲:۱۸, ۷/آبان/۹۲
شماره ارسال: #23
آواتار
سلام
واقعا تاپیک قشنگ و عالی هست،خدا به باعث و بانیش خیر و برکت و به شرکت کنندگانش سلامتی و صحت بده.
شاید برخی از دوستان بدونند که حقیر در عرصه اردوهای مقدس جهادی فعالیت دارم،اولش میخواستم از خاطرات این اردوها بگم اما دیدم نمیتونم(یعنی قابل وصف نیست)اما وقتی داشتم مطلب یکی از دوستان رو میخوندم که تو حرم حضرت عشق آقا ابی عبدالله لباس خادمی تن کردن منم یاده خاطره افتادم که هنوزم که هنوزه دلم رو ذوب میکنه.
سال89 به همراه یه تعداد از دوستان رفتیم کربلا،شب آخر بود که با بچه ها قرار گذاشتیم که بعداز اینکه هرکی رفت کار خودش رو انجام داد بیاد فلان جای حرم که با هم دسته جمعی از آقا قول بگیریم ما رو دوباره بطلبه،قرارمون ساعت2شب بود،همه بچه ها سر قرار جمع شدیم،اومدیم شروع کنیم روضه و گریه یکی از بچه ها گفت فلانی نیومده(مداح جمعمون بود و بدجور دلسوخته ارباب،فرض کنید با یه بچه 6ماهه پاشوده اومده کربلا،اونم تو زمستون)خلاصه با به ها افتادیم دنبال این رفیقمون که پیداش کنیم،گشتیم و گشتیم تا بالاخره پیدایش کردیم،دیدیم با زن و بچه وایستاده یه جا داره زار زار گریه میکنه،رفتم بهش گفتم فلانی چی شده،گفت اونحا رو نگاه کن،دیدم دقیقا جلوی قتلگاه سالار زینب رو کندن رفتن پایین برای یه عملیات عمرانی(فکر کنم حدود4یا5متر میشد که کنده بودن)گفتم حالا چرا داری گریه میکنی؟؟گفت رفتم به کارگر میگم بزار منم یه ذره اینجا کار کنم نیمذاره،این رو که گفت قلب من داشت وایمیستاد،تاززه بعدش بدتر هم شد،میدونید چرا؟؟چون خادم های حرم میگفتن اینجا رو از وقتی حرم رو ساختن دست نزدن،یعنی خاکش نزدیک به ارباب بود(کارگرها هم نمیذاشتن کسی از اون خاک برداره،میگفتن دوباره همین رو میخوایم بریزیم سرجاش)،خلاصه من و چندتا دیگه از بچه ها هم رفتیم افتادیم به دست وپای کارگرایی که داشتن کار میکردن(ایرانی بودن)گفتن نه شما کار کردن بلد نیستید میاد جلوی دست و پا رو میگیرید و از این حرفا،گفتیم شما فقط بذارید یه بیل بزنیم،بالاخره توسل به حضرت زهرا جواب داد،2تا بیل دادن به ما گفتن فلان کار کنید،از اونجایی که ما تو جهادی بیل زنی کرده بوییم سربلند از این امتحان بیرون اومدیم،کاگرا گفتن نه مثل اینکه بلد هستید بیاید اینجا رو هم بیل بزنید،خلاصه حدود یک ساعت بیل میزدیم و گریه میکردیم،همه مردم دورمون جمع شده بودن و گریه میکردن،بالاخره کارگرا اومدن گفتن دیگه بسه،مردم اومدن میگن بدید ما هم بیل بزنیم)بیل رو ازمون گرفتن،همونطور که داشتیم اشک میریختیم یکی از کارگرا گفت از خاک اینجا نمیخواید ببرید؟؟
میدونید چطوری خاک برمیداشتیم؟؟افتاده بودیم رو خاکها و با دست میرختیم تو کیسه،یدفعه دست یکی از بچه ها خورد به یه کاشی،به کارگر گفت میتونم این رو ببرم؟؟کارگر گفت این رو از کجا اوردی؟؟گفت زیر خاکها بود،کارگر ماتش برده بود،چون اصلا کاشی نکنده بودن،فقط همون یدونه کاشی بود.
تا نماز صبح تو حرم ما از دور وایستاده بودیم داشتیم اونجا رو نگاه میکردیم و گریه میکردیم،بیشتر گریه مون هم برای این بود که تابستون سال 89 نتونسته بودیم اردو جهادی،دیگه خودتون حسابش رو بکنید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ترنم ، مصباح ، meshkat ، مجید املشی ، Night_World ، Tolou ، Agha sayyed ، حسن عزتي ، مجنون الحسین ، Aryha ، لبخند خدا ، یاوران مهدی ، help me
۲۳:۱۱, ۹/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/آبان/۹۲ ۰:۵۵ توسط Aryha.)
شماره ارسال: #24
آواتار
با یاد حق

خدا نصیب همتون کنه برید کربلا...Heart


رفتنم خیلی اتفاقی شد . ...
انگار همه چی دست به دست هم داده بود که کارهام ردیف شه ...
در کم تر از 20 روز وقتی هنوز پاسپورت نداشتم ...

نمیدونم چی کار کرده بودم یا دعای خیر کی پشت سرم بود که خدا منو قاطی اون آدما فرستاد کربلا ... همه جوون ، پر شور ، عاشق ...

برای من همه ی کربلا و کاظمین یک طرف، مسجد سهله و ایوان نجف یک طرف دیگه؛
مسجدی که گره قلبم رو باز کرد و ایوانی که همین جور بی دلیل میشستم زیر سایه ی بی نظیر آرامشش .....
به قول یک عزیزی حرف قشنگی زد ...
گفت آرامش این جا واسه اینه که خونه ی بابامونه ...!!!
راست میگفت ... با همه ی وجودم حرفش رو درک میکردم ...

نمیدونم شاید در کربلا هنوز بهت زده مونده بودم.. این که اصلا چی شد ... چه جوری شد ... این جا چی کار میکنم ...
بماند که هنوزم باور نمیکنم ...

سفر بی نظیری بود ....
حرف منی که بار اولم بود هیچ ....
مدیر کاروان مون روز آخر بهمون گفت که تا حالا بیشتر از صد تا سفر کربلا اومدم و فقط دو تا سفر حسابی بهم چسبید ؛
یکی سفری که با پای پیاده از ایران اومدیم ...
یکی هم این سفر با شما ...

گفتم که ...همسفری های بی نظیری داشتم ....
متحد همیشگی ... خنده ها شون به جاش ؛ گریه هاشون هم به جاش ...
چنان پر شور و خالص سینه می زندند و حیدر حیدر گفتن شون توی حرم مولا می پیچید که همه رو دور مون جمع میکرد ...
بنده خدا خادمه روز آخر شناخته بود ما رو .. میدونست رفت و امد مشکل میشه ...نزدیک اذان نمیگذاشت روضه رو شروع کنیم ...([تصویر: biggrin.png])
ما که نقشی نداشتیم در سینه زنی ها ... خدا حفظ کنه آقایون همسفر مون رو ... تا عمر دارم دعا شون میکنم بابت حال و هوایی واسه دلم رقم زدند ...
اون جا هم که بودیم ؛ میگفتم به بچه ها ... من یکی تو کتم نمیره که زنده باشم و دیگه نرم کربلا ... ولی با این گروه... خدا میدونه... !!!!

ببخشید سرتون رو درد آوردم ....
بازم میگم ....
خدا نصیب همتون کنه ...

خواب قشنگی بود ...

یاالله
--------------
یادم رفت بگم ...
الوعده وفا ...
نماز زیارتی رو که بهتون بابت التماس دعا قول داده بودم خوندم...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: لبخند خدا ، Agha sayyed ، Farzaneh ، مصباح ، meshkat ، حسن عزتي ، Night_World ، یاوران مهدی ، help me ، مجید املشی ، ترنم ، Bahar ، میثاق
۲۳:۴۰, ۱۶/آبان/۹۲
شماره ارسال: #25
آواتار
بسم الله

به راستی که دلم رو به درد آوردید با این خاطرات زیباتون
کاش همچین تاپیکی نبود!!!!!!!!!!!
کاش کسانی که قسمتشان میشود از سفرشان هیچی نگویند برای کسانیکه شاید نتوانند هیچ وقت به همچین سفر عاشقانه ای بروند!!!!!!!!!!!!
اما نه.... شاید بهتر همین باشد که عاشق تر شوی..
امان از دل عاشق امان.....

اشکم مجال نمیده که براتون از عشقی که به زیارت اقایم دارم بنویسم
کاش به منه رو سیاه هم نظری کنی حسین جان
هرگز به خودم ندیدم تا این اندازه مشتاق زیارتت باشم

با شرایط زندگی که دارم مطمئنم این راه تا ابد برای من باز نخواهد شد!!!!!!!!!! اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

این اشک های مزاحم نمیذارن از عشقی که در دلم هست حرف بزنم و بگویم که چقدر دلم هوای حرمت را میکند..

چقد دوست دارم این شش گوشه ای را که میگویند با این چشمان کم سویم ببینم
چقد دوس دارم میون بین الحرمینی ک میگویند بایستم
چقد دوست دارم این لباس خادمی را که میگویند بپوشم
این تله زینبیه که میگویند کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قتلگاه کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این واژه های غریب چقدر برایم آشنا هستند.....

اصلا نمیدانید چقد دوس دارم من هم برگردم و ازعشق و اشک و درد ودل های سفرم برایتان بنویسم !!

نه نه!!!! من با تو عهد کرده ام اگر مشرف شدم.......!!! نه نمیگویم این عهدی است بین منو آقایم حسین.
مگر لذت بالاتر از این در دنیا هم وجود دارد .

اگر بمیرم و چشمم به جمال حرمت روشن نشود چه!!!!!!!!!!!!!

میخواهی با من چه کنی حسین جان!!!!!!!!!!!!!

با این دل هوایی من میخواهی چه کنی !!!!!!!!!!!!!!


اللهم ارزقنا کربلا
لبیک یا حسین
....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Night_World ، Agha sayyed ، Aryha ، Farzaneh ، حسن عزتي ، help me ، مجید املشی ، Bahar
۲۰:۱۷, ۲۴/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #26

بسم الله الرحمن الرحیم
[تصویر: kom6whke6bzcvmgsjac.gif]
سلام
سفر عتبات عالیات که قسمت حقیر، همراه با همسفران گلم،خانم صبا و خانم مجنون الحسین شد،(اواخر سال 92 و اوایل سال93)سراسر خاطره است.
سراسر زیبایی است.
همه مکان ها و زمانهاش،حال و هوای خاص خودشو داره که آدم وقتی برمیگرده،فقط حسرت اون لحظات و ساعت ها را میخوره. . .
از ابتدا که وارد نجف شدیم،زیبایی هست و تعریف های زیادی از حرم مولا و مکان های مقدس هست تا لحظات اوج زیبایی و معنویت ، لحظات نزدیک به سال تحویل که وارد خاک عزیز کربلا شدیم و دیدن گنبد طلای آقا امام حسین علیه السلام ( که غیر قابل باور بود واسه من که یکبار دیگه چششم به گنبد آقا بیوفته)، و لحظه سال تحویل که همراه صباخانم کنار ضریح شش گوشه بودم و زیر قبه و تا آخرین مکان مقدس که کاظمین باشه.
ولی از بین این خاطرات ،یه خاطره خیلی کوچک و جالبی که برای خودم اتفاق افتاد در نظر داشتم واستون تعریف کنم که توفیق شد امروز که مصادف هست با روز وفات(شهادت) مادرسراسرادب آقاقمربنی هاشم علیه السلام،در اینجا قرار بدم.
شب دوم بود که در کربلا بودیم و بنده برای خواندن نماز جماعت مغرب و عشاء رفتم صحنه آقاابالفضل العباس علیه السلام.
چون لحظات نزدیک به اذان مغرب بود،خیییلی صحن شلوغ بود و تمام صف ها پر بود.
من از اونجایی در این مواقع خیلی دیر ناامید میشم، رفتم صف های جلو و انقدر نگاه کردم تا بلاخره دیدم یه فاصله ای به اندازه ای که بتونم بشینم،بین دو خانم هست. رفتم کنار یکی از خانم ها(که دختره جوانی هم بود). متوجه شدم که فارسی زبان نیست،با اشاره گفتم که اگر امکان داره من کنارشون بشینم.خیلی سریع جمع نشستند و منو کنار خودشون جا دادند.
ابتدا فکر کردم که عرب زبان باشند،حتی بهم هم گفتند: ((لا عربی)) ولی من در حال و هوای خودم بودم و باز هم متوجه نشدم و فکر میکردم عرب زبان باشند.
در صف نشسته بودم و مشغول خواندن زیارت بودم و منتظر برای برپایی نماز جماعت که دیدم این خانم جوان مشغول به خواندن نماز مستحب شدند و همراهشون کتابی داشتند که یه صفحه عربی نوشته شده بود و در صفحه مقابل انگلیسی،تازه اینجا بود که متوجه شدم. . .
خیلی برام جالب شد که باهاشون هم کلام بشم و یجورایی دست پا شکسته،مکالمه داشته باشم.و بفهمم از کجا آمدند، از کی شیعه شدند و ...
وقتی نمازشون تمام شد،بحث رو شروع کردم . خیلی خوشرو بودند.
پرسیدم از کجا اومدی؟
گفتند از فلوریدای آمریکا!
(مادرشون آفریقایی بودند و پدرشون آمریکایی (شایدم برعکس،دقیقن یادم نیست) و الان هم آمریکا زندگی میکنند)
بعد از من پرسیدند شما از کجا اومدی؟ گفتم از ایران! خوشحال شدند و سریع پرسیدند: مشهد؟؟ گفتم نه اصفهان!
(اتفاقاٌ میشناختند اصفهان رو. )
گفتند خییلی دوست دارند مشهد قسمتشون بشه ولی تا حالا مشهد نرفتند!!
بعد گفتند که تا الان، دومرتبه اومدند کربلا،یک بار پارسال،یک بار امسال.
با سختی پرسیدم: از اول شیعه بودید یا خودتون شیعه شدید؟
گفتند: از بچگی شیعه بودم و پدر و مادرم هر دو شیعه هستند.
(35 سالشون بود)
اسمم رو پرسیدند، وقتی اسمم رو گفتم، لبخند زدند و گفتند اسم منم همینه!
خیلی برام جالب تر شد!!
(کلاً ازینکه در صحن آقاابالفضل،در صف نماز جماعت،قسمت شده بود با دختر شیعه ای که از کشور آمریکا هم هست،عاشقه اهل بیت هم هست،و چقدر هم زیبا نمازهای نافله اش رو میخونه،آشنا بشم،و پی به چیزهایی ببرم،اشک در چشمانم جمع شده بود. )
در آخر هم که میخاستم خداحافظی بکنم(با اینکه دلم نمیومد ولی چون منتظرم بودند دوستان، مجبور بودم) گفتند واسش دعا کنم که مشهد زیارت آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام قسمتشون بشه.
عزیزان شما هم واسش دعا کنید که قسمتش بشه. . .
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Night_World ، Farzaneh ، soheyl68 ، أین المنتظر ، مجید املشی ، ترنم ، مجنون الحسین ، Aryha ، مجنون العباس ، Just God ، Agha sayyed
۲۲:۲۹, ۲۴/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #27
آواتار
سلام دوستان....خیلی هاتون تشکر کردید به خاطر ایجاد این تاپیک... .اما خواهشا دیگه از خاطرات کربلاتون ننویسید...از خاطرات نجف رفتنتون ننویسید... . یه لحظه با خودتون بگید شاید یکی اینجا عشقش کربلا رفتن باشه و تا حالا نرفته باشه....شاید اینجا یکی بزرگترین آرزوش این باشه که از نزدیک به آقا سلام بده... .خواهشا دیگه ننویسید...حداقل از کربلا ننویسید...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، ترنم ، مجنون الحسین ، Bahar ، Night_World ، Farzaneh ، مجنون العباس
۲۰:۳۰, ۲۵/فروردین/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/فروردین/۹۳ ۲۰:۳۳ توسط SARA 2020.)
شماره ارسال: #28
آواتار
اربعین سال 92 عازم کربلا شدیم به صورت انفرادی
سره مرز ایران خوده هموطنامون انقدر اذیتمون کردن که از ساعت 9 صب تا یک شب سره مرز بودیم وقتی تونستیم از مرز بگذریم مونده بودیم کجا بریم تو اون تاریکی که یکی از ساکنای بدره مارو به خونشون دعوت کرد ماهم با کمی ترس رفتیم هر چی داشت و نداشت میزاشت جلومون و با اصرار تمام خواهش میکردن از خوراکیاشون بخوریم میگفتن شماها برکت میارین خونه ی ما شما زائر امام حسینین برکتین تا الان انقدر اخلاص ندیده بودم با تمام وجود مهمون نوازی میکردن
قرار بود بریم کاظمین بعد بریم نجف و از اونجا پیاده راهیه کربلا بشیم اما اصلآ نفهمیدیم چی شد یهو دیدیم کربلاییم من خیلی ناراحت شدم به امام حسین گفتم منو لایق ندونستی پیاده بیام پابوستون انقدر بغض کردم گریه کردم تا یه شب موندیم و صبحش رفتیم نجف 4 شب موندیم نجف آخ که چقدر نجف صفا داره اصلآ احساس غربت نمیکنی
از اونجا پیاده رفتیم کربلا تو راه چیزایی دیدم که تا الان تو عمرم ندیده بودم
مردی دیدم که التماس میکرد و گریه میکرد میگفت توروخدا بیاید خونه ی من ناهار بخورید استراحت کنید واقعآ تعجب کرده بودم
دختر بچه های سه ساله ای رو دیدم که یه لیوان آب دستشون میگرفتن و میومدن سمت زائرا حتی وقتی هم تشنم نبود بخاطره خواهشی که تو چشماشون بود آب و ازشون میگرفتم کلی خوشحال میشدن و ذوق میکردن
بعضی از مرداشون زانو میزدن و چیزی تعارف میکردن
از صبح تا شب مردو زن تو بیابونا میپختن و با جون و دل میدادن به زائرا
آب و زمین نمیریختن یه جورایی واسه ی آب حرمت قائل بودن بخاطره همین وقتی از آب لیوانشون میموند دوباره روی همون برای زائر بعدی بعدی اب میریختن منی که تو ایران از لیوان آب کسی آب نمیخوردم اونجا آب نیمخوردشونو میخوردم حس میکردم چون زائر امام حسینن تبرکه که واقعنم به نظره من تبرکه
وقتی رسیدیم کربلا دو روز مونده بود تا اربعین انقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود شبه اربعین رفتم حرم موندم خیلی حزن داشت انگار تک تک صحنه های کربلا میومد جلوی چشمم
بعد از اون موقع برگشتن بود و من ناراحت از اینکه کاظمین نرفتیم از کربلا هم ماشین نداشت که بریم کاظمین باید پیاده میرفتیم بیرون از کربلا صبح آخرین روز خداخواست و راهیه کاظمین شدیم یه شبم اونجا موندیم خیلی خوب بود
فقط حیف نتونستیم بریم سامرا چون یه اتوبوس و به تیر بسته بودن راه بسته بود
ببخشید زیاد شد
یاعلی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh ، soheyl68 ، مجید املشی ، أین المنتظر ، Night_World ، مجنون العباس ، Bahar ، مجنون الحسین ، Agha sayyed
۲۳:۲۸, ۲۵/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #29
آواتار
[تصویر: k02.JPG]
به نام خدا
صلی الله علیک یااباعبدالله
زیارت قبول ازراه دور
داردغلط درون لغت نامه ی دهخدا
روبروی عشق بایدنوشت
مساوی کربلا
کل سفرکربلا خاطره است بنده که دراین سرزمین بهشتی همه چی این دنیا
تاریخ وروز وساعت ازذهنم میره
تازه وقتی برمیگردم توخونمون احساس غریبی دارم
ازهمه بدترتمام حواسموازدست میدم وساعتها طول میکشه تایادم بیاد
فلان وسیله ام رودرکجای اتاقم درکجاقراردادم
زیارتی بامعرفت نصیب همه ی آرزومندان
صلوات

امضای مجنون العباس
یاعلی ماراسفارش کن به دل بندت حسین
عشق این دردانه ماراآبرو بخشیده است.Heart
صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، عشقم کربلا ، soshiant ، Bahar ، مجنون الحسین ، Night_World ، Farzaneh ، حسن عزتي ، Agha sayyed
۱۷:۴۶, ۱۵/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #30
آواتار
بسم الله
سلام علیکم
بالاخره دل به دریا زدم و بعد از قریب به 40 روز از بازگشت از سرزمین وحی مقداری از حال و هوای سفر را ذکر میکنم.
باشد تا هوایی شوند دلهای عاشق و در این هوایی شدن گره بخورد دلشان با حرم امن الهی،با حرم رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و بقیع ..

قسمت اول ، مدینة النبی؛
تو فرودگاه مهرآباد هنوز برام جا نیوفتاده بود دارم کجا میرم؛
وقتی به فرودگاه جده هم رسیدم بازم واسم یه سفر بود؛
اما هر چه به مدینه ،شهر پیامبر رحمت نزدیکتر میشدیم دلم آتیشی تر میشد .
نمیدونستم وقتی چشمانم به گنبد و گلدسته بیوفتن چه حالی میشم .

وقتی واسه اولین بار چشمانم به گلدسته ها و بعد به گنبد خضراء افتاد فقط گریه میکردم .
حالیم نبود که روحانی کاروان چی میگه ،بقیه هم تو حال خودشون بودن ولی گویا خیلی متوجه این مکان مقدس نشده بودند ، منم جلوی جمعیت به سمت خونه حرکت میکردم ،
آخه تو کاروان به اندازه انگشتان یک دست هم سادات نبودند .
میخواستم عکس بگیرم ، ولی
امان از اشک ...

[تصویر: Photo129a.jpg]

همینطور که حیات رو دور میزدیم تا به بقیع برسیم ضربان قلبم تند تر میشد ،
دارم به کوچه عشاق نزدیک میشم ،
دارم به خانه مادر میرسم ،
چقدر این بین الحرمین با آن یکی که در کربلاست فرق دارد ،
چقدر این یک غریبتر از آن یکی است ،
اصلا مدینه هنوز هم مثل 1425 سال پیش غریب است ...

[تصویر: Photo014a.jpg]

وارد مسجد که شدم عجایب و غرایبی میدیدم .
درون مسجد چقدر مملو از بی دینان به ظاهر دیدندار است .
احتیاج به چشمان بهجتی هم نبود ،
وقتی چشمانمان با هم تلاقی پیدا میکرد ،
تمام کینه 1425 سال را پیش میکشیدم و آنها هم تمام شیطنتهای اجدادشان را .
اللهم العن الجبت و الطاغوت


روز بعد وقتی برای زیارت بقیع رفتم آتش انتقامم بیشتر میشد،
با هیبتی عربی-علوی به زیارت میرفتم و گویا گرگها دوباره بوی خون یوسف به مشامشان رسیده باشد ،
برخی را نشان میکردند و مانع میشدند تا برای لحظاتی کوتاه هم که شده ،
بر غربت امیران دلشان بگریند ..
بر حسن بن علی ، علی بن حسین ،محمد بن علی و جعفر بن محمد (صلوات الله علیهم اجمعین)

[تصویر: DSC_7405a.jpg]

همینطور که دعا میخواندم و دور میزدم به سمت قبری کشیده شدم که بیشتر از قبور دیگر مراقب و مواظب بودند و شعاع مراقبتی بیشتری برایش در نظر گرفته بودند ،
و آن مزار ام البنین (سلام الله علیها) بود ،
نمیدانم که از همسر او در بغض و کینه بودند یا
ترس از نام فرزندش آنان را اینگونه مراقب کرده بود ،
نام عــــباس ...

در تمامی لحظات سعیم بر این بود که دوستان را بیاد داشته باشم ،
چه در روضه رضوان ، چه در بین الحرمین ، چه در بقیع ، چه در کنار ستون توبه ، چه در کنار منبر نبوی و ...
تمام عزیزانی که التماس دعا گفته بودند :
خواهری که برادری غافل داشت ،خواهری که زندگی جدید خود را تازه آغاز نموده بود،خواهری که میخواست در کنار مزار ام البنین او را عباسی بنامم ،خواهری که میخواست توکلش به خدا را هیچوقت از دست ندهد،خواهری که رضای خدا را طلب نموده بود ،عزیزی که ملتمس دعای شفای پدر بود و
همه و همه دوستان و عزیزان ..

ان شاءالله در قسمت بعد از حال و هوای بیت الله الحرام خواهم گفت .

موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مصباح ، سید ابراهیم ، boghz ، Aryha ، شیدا ، Night_World ، Farzaneh ، مجنون العباس
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  اطلاع رسانی اعضایی که عازم سفر زیارتی هستند علی 110 299 138,037 ۲۲/تیر/۹۶ ۲۲:۴۳
آخرین ارسال: سرباز منتظر

پرش در بین بخشها:


بالا