کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات زیارتی
۱۳:۴۴, ۱۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سال نو، سال مهدی طلبان ، مبارک

دیدم تو سال جدید برخی عزیزان توفثق سفرهای زیارتی نصیبشان شد. با خود گفتم چه خوب است تا عزیزان خاطرات زیبایشان را برای یکدیگر نقل کنند ،چه مربوط به امسال و چه سالهای قبل .
قطعا این خاطرات هم برای آنانی که به این مکانهای زیارتی سفر کرده اند تجدید خاطره خواهد شد و هم برای آنانی که هنوز توفیق نصیبشان نشده اشتیاق مضاعف در پی خواهد داشت.
این خاطرات از سفر حج و عتبات و سوریه تا زیارت مشهد و قم و جمکران و ری و ... را شامل میشود.
انشاالله دوستان در بیان خاطراتشان این تاپیک را پر محتوا نمایند.
ارسالات میتوانند هم رنگ و بوی معنوی داشته باشند و هم رنگ و بوی طنز ، یعنی یه اتفاق خیلی با مزه و قشنگ .
منتظر ارسالاتتان هستم.

ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، یا ثارالله ، یاران مهدی ، paradise ، yamin ، أین المنتظر ، مسافر ، Ramin_Ghn ، SARV ، nafas ، saloomeh ، Tolou ، نسیم ، Havbb 110 ، azade ، taleb ، Mohammad Trust ، ats ، در جستجوی حق ، مصباح ، ترنم ، مجید املشی ، Farzaneh ، مجنون الحسین ، لبخند خدا ، یا امام رضا ، help me ، Bahar ، soshiant ، Night_World ، m.hossein ، SAViOR
۱۹:۳۸, ۱۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سال نو، سال مهدی طلبان ، مبارک

1.
اسفند 1388
بهمراه کلیه افراد خانواده عازم عراق برای زیارت عتبات شدیم
میگن زیارت حسین اگه توش سختی نداشته باشه به آدم نمیچسبه
دفعه اول که به فرودگاه رفتیم به علت خرابی هوا پرواز کنسل شد
تقریبا ده دوازده ساعتی همه سرگردون بودند
تو هواپیما وقتی خبر کنسل شدن پرواز را دادند اکثریت به طرز عجیبی گریه میکردند
انگاری که بلای بزرگی بهشون رسیده
واقا هم رسیده بود
دلهای آسمونی یکباره زمینی شده بودند
بعضی به زور از هواپیما پیاده شدند
رؤسای کاروانها برای آنکه زائرین را آرام کنند قول می دادند که به محض خوب شدن هوا پرواز انجام گیرد ، اما خود هم مطمئن نبودند
سه روزی گذشت تا دوباره تماس گرفته شد و همگی دوباره آماده سفر آسمانی شدند
و این بار پرواز انجام گرفت
پرواز عشق...

2.
از کاظمین به سمت کرببلا حرکت کردیم
هنوز از شهر خارج نشده بودیم که اتوبوس خراب شد
تسمه پروانش پاره شده بود و یدکی هم نداشت
بهر حال تا اتوبوس جایگزین برسد یه دو ساعتی کنار خیابون منتظر بودیم
تا حالا همچین مسافرتی نرفته بودم
مسافرتی که دل مشتاقان را مشتاق تر میکرد
انگاری همه چی دست بدست هم داده بودند تا حسین را نبینیم
ولی مگه میشد این دلهای کرببلایی را دیگر نگه داشت
حاضر بودند حتی با پای پیاده بروند ولی بروند
عشق حسین چه ها که نمیکند با دل مرده ما

3.
هوای گرم و زائرینی که واقعا تو این کِش و قوسهای رسیدن به کرببلا خسته بودند و در چرت ظهرگاهان بسر میبردند
عاشورام رو خوندم و سرم رو بلند کردم و داشتم ذکر حسینی میگفتم که از دور چشمانم به گنبد طلای حسین افتاد
آروم به مادرم گفتم :
مادر به آقا سلام بدین ، بالاخره رسیدیم
مادرم ناگهان فریاد زد:
یا ابوالفضل ، یا ابوالفضل ، یا ابوالفضل ..
زائرینی که تو چرت بودند هاج و واج دور و برشون رو نگاه میکردن
گیج بودن که چه خبر شده
چند نفر بلند ندا دادند:
السلام علیک یا اباعبدالله

4.
از محل پیاده شدن از اتوبوس تا هتل را باید پیاده میرفتیم
تو حال خودم بودم که از توی یک خیابون نچندان پهن چشمم به گنبد و بارگاه حسینی افتاد
بی اختیار هر چی تو دستم بود رو ول کردم و به حال سجده روی خاک افتادم
نمیدونم چقدر طول کشید ولی وقتی سرم رو برداشتم دیدم بیشتریها ایستادند و زار زار گریه میکنند
این همه سختی بالاخره ثمر داد و دیدن روی یار مرهمی بر سختی های راه بود


ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: paradise ، yamin ، أین المنتظر ، مسافر ، Ramin_Ghn ، SARV ، یا ثارالله ، Seyed Mohsen ، saloomeh ، shakiba ، abas_341 ، Tolou ، MAHDI59 ، نسیم ، هدهد ، taleb ، باهتول ، meshkat ، azade ، ZaHrA110M ، مصباح ، ترنم ، ali.khm ، Farzaneh ، یا امام رضا ، لبخند خدا ، یاوران مهدی ، حسن عزتي ، عشقم کربلا ، soshiant
۲۳:۰۶, ۱۰/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/آبان/۹۱ ۱۱:۴۸ توسط أین المنتظر.)
شماره ارسال: #3
آواتار
آقا سید عزیز. ممنون بخاطر ایجاد تاپیک باارزشت.
هواییم کردی.

امسال تابستون دعوت شدیم کربلا.
سختی ها رو به جون خریدیم.
تو هوای گرم ماه رمضون از این طرف به اون طرف. دنبال کار نظام وظیفه و ازاین حرف ها.
تا یه غُر میزدم و میگفتم خسته شدم، رفیقم میگفت: عزیزم؛ فکر کن داری کجا میری. پس باید این سختی ها رو تحمل کنی. اینها که چیزی نیست.

*
*
*

انتظار به پایان رسید و وارد نجف شدیم. این طرف و اون طرف دنبال گنبد میگشتیم. نمیدونستیم که هتلمون کلی با حرم فاصله داره.
غسل زیارت رو انجام دادیم و بعد از نماز مغرب و عشاء رفتیم حرم. حرم مولا.
وای چه حس وصف نشدنی... امیرالمؤمنین بود و حرمش هم مثل خودش ابهّتی داشت. ایوان نجف چقدر زیبا بود.
چه جلالی چه شکوهی چه عظمتی.
همه از هم جدا شدیم. رفتیم درد دل با آقا... تشکّر... در خواست... گریه و زاری و تضرّع... تشکّر... در خواست...
خدایا شکرت. مولا جان شکرت.

*
*
*

وارد بهشت شدیم.
کربلا... کربلا... کربلا... بین الحرمین... خیابون بهشتی...
وسایل رو گذاشتیم تو هتل. هر کس تو خودش بود. حس عجیبی بود.
(امروز رفتم دیدار یه عالمی. میگفت هر کسی تو کربلا بالأخره یه جایی یکدفعه گریش میگیره. نه اینکه خودش بخواد بره تو حس. اصلا ناخودآگاه گریش میگیره و به سبب اصلی متصل میشه.)
من هم خدا رو شکر اذن دخولم رو از مولام حسین (علیه السلام) گرفتم و با حالت گریه ای ناتمام وارد حرمش شدم...
گریه تمومی نداشت. میخواست تموم بشه ناگهان چشمم به ضریح آقا افتاد و دوباره... چشمم به قتلگاه افتاد و دوباره...
خدایا. عجب بهشتی بود.
خدا رو شکر آقام ابالفضل (علیه السلام) و آقام حسین (علیه السلام) خیلی نسبت به من حقیر سر تا پا تقصیر لطف داشتند.
آقا ابالفضل که خیلی شرمندشونم به من اجازه دادند تا دو شب برای زائرینش تو حرم قرآن بخونم. فرش های حرمش رو جمع کنم.
شب آخر بود...
مولام حسین هم زیر پا نگاه کردند و منو به خادمی خودشون پذیرفتند و اجازه دادند تا لباس کارگریشونو بپوشم و تو باز سازی حرمشون سهیم باشم. انگار تموم دنیا رو بهم دادن وقتی گفتن لباست در بیار و این لباس ها رو بپوش. منو کار گاری امام حسین؟؟؟
کارم که تموم شد، رفتم حرم آقا ابالفضل. نمی تونستم از ضریحش جدا شم. نمیخواستم جدا شم... قلبم رو چسبونده بودم به ضریحش... ولی... ... ... جدام کردن... ... ...
زیارت وداع خودنم. بهم گفتن: برای چی میخونی؟ مگه نمیخوای دوباره برگردی؟ گفتم عزیز من تو همین زیارت نوشته که : « اَللّهُمَّ لاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیارَتِی قَبْرَ ابْنِ أخِی رَسُولِک صَلَّی اللّه عَلیهِ وَآلِهِ...»
واقعا شرمندشونم. من نالایق رو پذیرفتن. قربون کرمشون.
اصلا اگه بخوام از کربلا بگم، حالا حالا ها باید بنویسم...

*
*
*

به طرف سامرا حرکت کردیم. نامسلمون ها چی به سر حرم آوردن. چطور حرم یک نور رو اینجور تخریب کردن. مظلومیت حس میشد... چه مظلومیتی داشتند پدر و مادر امام زمانمون... گریه امون نمیداد... مداحمون روضه بسیار زیبایی تو سرداب امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خوند و قلب ما رو به قلب حضرت متصل کرد... خدا خیرش بده.

*
*
*

و یک شب هم تو کاظمین موندیم. حرم دو امام رئوف... باب الحوائج... پدر و فرزند امام هشتم...
دو امام با دو گنبد و یک ضریح. بسیار زیبا بود. بسیار زیبا.
هر چه خواستیم دریغ نکردیم و با باب الحوائج در میون گذاشتیم...

*
*
*

برگشتیم... ولی حسرت در دل ماند...
جاده هراز... مداح شروع به خواندن کرد... یاد ایّامی که در بهشت زمین به سر می بردیم و خواب بودیم... تمام بچه ها با چشم هایی خیس و بارانی آرزویی در دل داشتند که شاید روزی بر آورده شود و شاید هم تا ابد در دل بماند...


اللّهمّ ارزقنا شفاعة الحسین و ارزقنا زیارة الحسین و ارزقنا شهادة فی سبیلک
الهی آمین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، Ramin_Ghn ، یا صاحب الزمان ، SARV ، yamin ، یا ثارالله ، Seyed Mohsen ، saloomeh ، حسن عزتي ، Tolou ، MAHDI59 ، نسیم ، باهتول ، meshkat ، taleb ، مصباح ، ترنم ، Farzaneh ، لبخند خدا ، عشقم کربلا ، soshiant
۸:۴۰, ۱۵/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #4
آواتار
سلام همسنگرای خوبم ان شاءالله که سال جدید براتون همراه باشه با برکات مادی و معنوی توامان .
یک تشکر ویژه برای آقا سید بخاطر این تاپیک ارزشمند . خدا حفظتون کنه .
سال 91 رو روبروی ایوان طلای مولا علی علیه السلام تحویل گرفتیم . نمیتونم حسم رو وصف کنم دعای یا مقلب القلوب و .... ایوان طلای نجف و کلی زائر دلسوخته که هر کی داشت به زبان خودش با مولا درد و دل میکرد. خدا قسمتتون کنه ...
خلاصه سال تحویل شد و رفتیم عید دیدنی خونه مولا تو راه برگشت هم جاتون خالی عروسی دعوت شدیم و کلی خوش گذشت . روبه روی ایوان نجف یه دختر و پسر خوشبخت به عقد و ازدواج همدیگه در اومدن و در محضر مولا زندگی مشترکشونو شروع کردن . خدا قسمت جوونای تالار کنه ان شاءالله بعد هم با کلی دعای خیر دست تو دست رفتن زیارت مولا . اینم خاطره این سفر من بود که برام خیلی شیرین بود .
یا علی مدد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، shakiba ، أین المنتظر ، حسن عزتي ، Agha sayyed ، yamin ، abas_341 ، Tolou ، MAHDI59 ، یا ثارالله ، نسیم ، Admirer ، باهتول ، Seyed Mohsen ، taleb ، مصباح ، ترنم ، Farzaneh ، لبخند خدا
۲۲:۴۶, ۱۸/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۷ توسط Tolou.)
شماره ارسال: #5
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

صبح جمعه همین چند هفته پیش بود... از ایران رد شده بودیم اما هنوز در مرز عراق مانده بودیم... به ما که رسید سیستمشان قطع شد... ما ماندیم و بچه های یکی از اتوبوسهای دیگه.... منتظر نشسته ایم... و این چه انتظار سختی است... هرچه در مرز عراق بیشتر بمانیم از حضورمان در نجف اشرف کم می شود.... خدایا کم کم داره طولانی میشه... چیکار کنیم... چه انتظار سختی... همیشه همه ی انتظارها سخت هستند ... هرچه مقصد انتظار بزرگتر، این انتظار سخت تر.... اما نمیدانم چرا انتظار امام زمانمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آنقدر برایم سخت نشده است که انتظارش برایم سخت شده باشد... آری هنوز مقصد را به درستی نشناخته ام... خدایا مرا در شناخت بیشتر ایشان یاری فرما.....
به اطرافم نگاه میکنم... برخی ها در حال خواندن دعا هستند ... برخی روی صندلیها خوابشان برده... برخی باهم صحبت میکنند... خدایا شاید فرصت خوبی باشد برای من... برای من که همینطوری آمده ام... خدایا بهتر است در این لحظات طلب استغفار کنم... کتاب کوچک استغفار هفتاد بندی مولا را از کیفم در آوردم... مشغول خواندن شدم... کم کم اشکهایم جاری شد... هنوز بندهای اول بودم رفتم توی فکر که چرا اذن ورود به ما نمیدهند...به این فکر رفتم که نکنه ندا تو توی این جمع گناهکار باشی... درست مثل وقتی که میخوان نماز بارون بخونن و میگن گناهکارها برن بیرون... نکنه حضورت باعث شده که این تاخیر را داشته باشیم...آخه من مثل بقیه بچه ها از چندماه قبل نمیدانستم رفتنی ام که بخواهم خودم را آماده کنم فقط چند روز بود که قرار شد برم.... توی همین فکرها بودم و بندهای استغفار رو میخوندم.... یه مرتبه حاج آقای اون اتوبوس پا شد وشروع کرد به حرف زدن.... خیلی حرف نزد فقط چند تا جمله گفت...گفت: بچه ها یه دعایی یه نذری بکنید که ما را راه بدن... اصلا نکنه توی جمع ما یه گناهکار هست... اگه هست طلب مغفرت بکنه... درست مثل وقتی که میرن نماز بارون بخونن و میگن گناهکارها برن بیرون...وقتی دید بچه ها با تردید نگاهش میکنن گفت جدی میگم ببینید اگه گناهکارید استغفار کنید و چندین بار این جمله را تکرار کرد....... اشکهایم که می آمد... مثل آدمهای مات و مبهوت فقط حاج آقا رو نگاه میکردم و گریه میکردم..... اگه پای آبروم وسط نبود هق هق میکردم... دیگر نمیفهمیدم.... فقط اشکهایم بود که می آمد و بندهای استغفار مولا...

واقعا احساس کردم گناه کار اون جمع هستم... توی اون جمع هم فقط من گریه می کردم... حاج آقا و چند تا از بچه ها هم دیدن که من فقط گریه میکنم.... خیلی احساس بدی بود... باخودم گفتم اگه بعداز گریه های من راه رفتن باز بشه چی؟؟؟؟ خدایا اون وقت همه میفهمن که من گناهکار بودم... پناه بردم به برادرمون عباس(سلام الله علیها).... گفتم عباس جان(علیه السلام) آبروی مرا بخر به حق اون لحظه ای که مشک آبت افتاد و امیدت نا امید شد....

گریه هایم تمام شد... آرام شده بودم... و چند ساعت بعد از گریه هایم پاسپورتهایمان را مهر زدند و رفتیم........

این بود خاطره من اما یه نکته ای در این کتاب خواندم که گفتنش خالی از لطف نیست وشاید بشه نتیجه این خاطره....
اول کتاب استغفار هفتاد بندی مولا یه حدیثی هست در مورد مرد عربی که پیش مولا می آیند و میگویند مردی عیال وار هستم و بهره ای ازمال دنیا ندارم.. حضرت فرمودند: ای مرد عرب چرا استغفار نمیکنی؟ گفت یا امیرالمومنین زیاد استغفار میکنم اما تغییری در وضعم ایجاد نمی‌شود.
حضرت فرمودند: خداوند در قرآن می‌فرماید: استغفار کنید که خداوند آمرزنده است، باران رحمتش بر شما نازل و اموال و فرزندان شما زیاد میشود و... سوره نوح آیه 1 تا 12..
در ادامه فرمودند: من به تو استغفاری می آموزم که آن را هر شب قبل از خواب قرائت کنی، خداوند روزی تو را زیاد خواهد کرد. حضرت نسخه ای از آن استغفار را نوشتند و به آن مرد دادند و فرمودند:
هر گاه به بستر رفتی و خواستی بخوابی،این استغفار را بخوان و گریه کن و اگر اشکت نیامد حالت گریه به خود بگیر....
ای برادر عرب سوگند به آن خدایی که محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به رسالت برانگیخته است هربنده ای که این استغفار را قرائت کند و با این کلمات خدای را بخواند خداوند گناهان او را ببخشد، حوائج او را برآورده سازد و از برکت تلاوت این استغفار مال و فرزند به او دهد.

[b]دوستان، شاید نتوان هر شب این کار را کرد اما هر هفته چطور؟ یا هر ماه؟

[/b]

امضای Tolou
کیست که به خدا اعتماد کرد
و
پشیمان شد؟
...


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، أین المنتظر ، یا ثارالله ، shakiba ، حسن عزتي ، نسیم ، Agha sayyed ، Admirer ، حلما ، yamin ، saloomeh ، باهتول ، Seyed Mohsen ، meshkat ، ats ، taleb ، علمدار133 ، مصباح ، ترنم ، Farzaneh ، لبخند خدا ، help me
۱۶:۰۲, ۱۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #6
آواتار
(۱۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۶)neda نوشته است:  
بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه فرمودند: من به تو استغفاری می آموزم که آن را هر شب قبل از خواب قرائت کنی، خداوند روزی تو را زیاد خواهد کرد. حضرت نسخه ای از آن استغفار را نوشتند و به آن مرد دادند و فرمودند:
هر گاه به بستر رفتی و خواستی بخوابی،این استغفار را بخوان و گریه کن و اگر اشکت نیامد حالت گریه به خود بگیر....
ای برادر عرب سوگند به آن خدایی که محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به رسالت برانگیخته است هربنده ای که این استغفار را قرائت کند و با این کلمات خدای را بخواند خداوند گناهان او را ببخشد، حوائج او را برآورده سازد و از برکت تلاوت این استغفار مال و فرزند به او دهد.

[b]دوستان، شاید نتوان هر شب این کار را کرد اما هر هفته چطور؟ یا هر ماه؟

[/b]


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام ندا خانم . خیلی ممنون خاطره قشنگی بود و مثل همیشه عالی نوشتید و ما را هم هوایی کردید.

نگفتید استغفاری که مولا علی (علیه السلام) به آن مرد آموخت چگونه بود؟

یا زهرا(سلام الله علیها)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، Agha sayyed ، yamin ، taleb ، ترنم
۱۷:۰۵, ۱۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #7
آواتار
(۱۹/فروردین/۹۱ ۱۶:۰۲)یا ثارالله نوشته است:  
(۱۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۶)neda نوشته است:  


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام ندا خانم . خیلی ممنون خاطره قشنگی بود و مثل همیشه عالی نوشتید و ما را هم هوایی کردید.

نگفتید استغفاری که مولا علی (علیه السلام) به آن مرد آموخت چگونه بود؟

یا زهرا(سلام الله علیه)


بسیار استغفار ارزشمندی است جای دوستان خالی در حرم مولی هر هفتاد بند را خواندم و حظ وافری بردم . خدا قسمت همه دوستان کند ان شاءالله .

هفتاد بند استغفار از مولی علی علیه السلام
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، Tolou ، Agha sayyed ، یا ثارالله ، حلما ، باهتول ، taleb ، ترنم
۲۲:۲۴, ۱۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #8
آواتار
(۱۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۶)neda نوشته است:   ما ماندیم و بچه های یکی از اتوبوسهای دیگه.... منتظر نشسته ایم... و این چه انتظار سختی است... هرچه در مرز عراق بیشتر بمانیم از حضورمان در نجف اشرف کم می شود.... خدایا کم کم داره طولانی میشه... چیکار کنیم... چه انتظار سختی... همیشه همه ی انتظارها سخت هستند ... هرچه مقصد انتظار بزرگتر، این انتظار سخت تر.... اما نمیدانم چرا انتظار امام زمانمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آنقدر برایم سخت نشده است که انتظارش برایم سخت شده باشد...


استغفار هفتاد بندی مولا
دوستان، شاید نتوان هر شب این کار را کرد اما هر هفته چطور؟ یا هر ماه؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
السلام علیکِ یا بنت رسول الله یا فاطمة الزهرا

میگن زیارت حسین اگه توش سختی نداشته باشه به آدم نمیچسبه
(نوشته شده در خاطره آقا سَیّد)
اصلا زیارت حسین بدون سختی قشنگ نیست ، رنگ و بوی خدایی نداره ، آدمو یاد سختی های سفر حسین در سال 61 هجری نمیندانزه .

استغفار هفتاد بندی مولا

یه زمانی بنا داشتم که ختم را به دوستان توصیه کنم ، اما به دلایلی منصرف شدم .
یک دلیلش آن بود که خود موفق نشدم پس از چند بار اجرایی کردن آن حتی چهل شب متمادی آن را بخوانم .
یادم هست در اولین بار که این استغفارها را میگفتم آنچنان گریه میکردم که تا آن زمان اینچنین نشده بودم.
انگاری مولا برای این بنده سراپا تقصیر این استغفارها را توصیه نموده بودند.

اما اثرات همین چند روز هم فوق العاده بود.

امید که یاران خداییم بتوانند از این استغفارها بهره معنوی گیرند.


ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، shakiba ، حلما ، saloomeh ، Tolou ، taleb ، ترنم ، Farzaneh
۲۳:۳۶, ۱۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #9
آواتار
به به عجب جایی.
همتون رفتید کربلا و این جور جاها.
منم رفتم خادمی , تو کربلای ایران.
10 روز ,از روزای خوب عمرم بود که هیچ وقت یادم نمیره.
جاتون خالی که توی این 10 روز از غم دنیا دور بودم.نمیدونید چه حالی داشت.
همش کار ولی بدون خستگی.
مخصوصا با اون بچه هایی که وقتی آدم باهاشونه خستگی از یادش میره و دل کندن ازشون محاله.
10 روز از عمرم رو با بچه هایی بودم که ...
این ها رو ولش کن.اونا جای خود .چه حالی میداد وقتی که زائر نبود و دسته جمعی میرفتی شلمچه و زیارت میخوندی.
جاتون خالی.
ایشالاه خدا قسمتتون کنهConfused


یادمه وقتی کاروان دومم دانش آموزای اومده بود آخر شب هیچ کدومشون نمیخوابیدن.
آوردیمشون بیرون که باهاشون بازی کنیم ولی همشون فرار میکردند.مانم چاره ای جز بستن دست و پاشونو نداشتیم.
چند نفر رو بستیم که براشون الگو بشه ولی وقتی برمیگشتی و میدیدی جا تره و بچه نیس چه حالی می شدی.
وقتی میرفتی بیرون و میدیدی بچه های دبستانی رفتند روی چادر نمایشگاه , اون موقع اگه چاقو بهت میزدند خونت در نمی اومد.ولی همش رفت توی خاطره ها.
یادش بخیر
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، یا ثارالله ، نسیم ، saloomeh ، أین المنتظر ، yamin ، Tolou ، taleb ، مصباح ، ترنم ، لبخند خدا
۱۲:۳۶, ۲۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #10

به نام خدا

منم پارسال بعد كلي انتظار تو ايام فاطميه دوم رفتم حج عمره . پروازمو به جده بود چون انگار فرودگاه مدينه در دست تعميير بود . قرار شد ساعت 2 نيمه شب باشيم فرودگاه ، اما به دليل يه سري مشكلات تو فرودگاه ساعت ده صبح پرواز كرديم..

خسته و كوفته حالا بكوب از جده پنج ساعت رو برو مدينه .. خلاصه ساعت يازده شب رسيديم مدينه..
گفتند تو هتل استراحت كنيد . از طرف بعثه مقام معظم رهبري واسمون كلاس مدينه شناسي گذاشته بودند.. اما ما نرفتيم گفتيم ميخوايم بريم به پيامبر سلام بديم..

خدايا .. خدايا .. خدايا.. تو مسجدالنبي انگار نه انگار كه شب بود .. همه جا روشن روشن بود .. نمي دونم وقتي چشام به گنبد سبز رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) افتاد .. فقط گفتم : اااا... هموني كه تو تلويزيون نشون مي ده .... فقط همين .. بعدها مامانم گفت : معرفتم كم بوده واسه زيارت رسول خدا..
اما وقتي رومو برگردوندم ، خداييش اصلا نمي دونستم پنجره هاي بقيع كدوم سمت مسجد النبي قرار داره..ولي وقتي به پيامبر سلام دادم همون جا تو حياط روبروي باب جبرئيل نماز خوندم سلام دادم . يه نگاه انداختم به اطرافم.. چشمم افتاد به پنجره هاي سياه و تاريك بقيع... شكل پنجره هاشو قبلا تو تلويزيون و عكس ها ديده بودم ... يا زهرا .. اشك امونم نداد.. اطزافيان با تعجب نگام مي كردند... گفتم : خدايا غربت تا اين حد..
گفتم : سلام امام حسن (علیه السلام) سلام امام صادق (علیه السلام) سلام... گفتم تو شهر خودتون غريبيد هنوز بعد اين همه سال .. گفتم : غصه نخوريد چيزي نمونده ، آقا مياد شما ديگه غريب نيستيد اونوقت .. گفتم : تو اين شب روشن مسجدالنبي شما اينقدر چرا خاموشيد .. شما امام مائيد شما بزرگ ماييد .. هنوزم كه يادم مياد اشكام در مياد . تاريكي مطلقه شب هاي بقيع .. حتي نكردند روي درش يه چراغي بذارن.. چي بگم .. گفتم: خدا براتون قضاوت مي كنه و خوب قضاوت مي كنه.. خوب داوري مي كنه.. ما همه صبر ميكنيم .. خيلي وقته كه صبر مي كنيم .. شايد اون زمان من زنده نباشم اما.. آوازه اش به گوشم ميرسه حتي اگه تو جهنم باشم .. ميگن آهاي آقا اومده.. ميگن ديگه بقيع خاموش نيست ... ميگن واسه زهرا (سلام الله علیها) حرم ساختند به چه خوشگلي.. صحنش از صحن امام رضا (علیه السلام) هم بزرگ تره..

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، یا ثارالله ، saloomeh ، shakiba ، Tolou ، أین المنتظر ، Ramin_Ghn ، meshkat ، taleb ، مصباح ، ترنم ، یا امام رضا ، لبخند خدا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  اطلاع رسانی اعضایی که عازم سفر زیارتی هستند علی 110 299 137,954 ۲۲/تیر/۹۶ ۲۲:۴۳
آخرین ارسال: سرباز منتظر

پرش در بین بخشها:


بالا