کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
روایت محرم از زبان سید مرتضی ....
۱۲:۴۹, ۲۱/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/آبان/۹۱ ۱۲:۵۴ توسط saloomeh.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بر آن شدم ضن معرفی یکی از آثار گرانسنگ سید شهیدان اهل قلم کمی هم در حال هوای محرم با سید مرتضی آوینی همراه شویم با قلمی که شهید است میخاهیم از شهادت بنویسیم. کتاب فتح خون روایت زیبایی از محرم و هجرت ابا عبدالله علیه السلام است روایتی که گاه نویسنده به میدان می آید و شمشیر میکشد روبه روی همه نافهمی ها و کج روی ها و ...

زبانم از توصیف این اثر قاصر است دعوتید به ضیافت سید مرتضی با پای دل بیایید ...



بسم الله



فصل اول: آغاز هجرت عظیم

[تصویر: Es002.gif]
راوی



در سنه چهل و نهم هجرت، ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبی، ‌دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا، یعنی كرسی خلافت انسان كامل، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین می رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان می گرفت و غشوه تاریك شب، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و این است رسم جهان : روز به شب می رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند !
بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه این سرخی ازخون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید كه از انبان دغل بازی معاویة بن ابوسفیان بیرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بی قیس»
آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !
نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده، كه: من كنت مولاه فهذا علی مولاه ...

اما چشمه ها كور شده اند و آینه ها راغبار گرفته است. بادهای مسموم نهال ها را شكسته اند وشكوفه ها را فروریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است وآن دود سنگینی كه آسمان را از چشم زمین پوشانده ... و دشت ،‌جولانگاه گرگ های گرسنه ای است كه رمه را بی چوپان یافته اند.
عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است ... یعنی باطن قبله را در امام پیداكن ! اما ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهایش را می پرستند . تمامیت دین به امامت است ،

اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از كرسی خلافت انسان كامل تختی برای پادشاهی خود ساخته اند .نیم قرنی بیش از حجة‌الوداع و شهادت آخرین رسول خدا نگذشته ، آتش جاهلیت كه درزیر خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار دیگر زبانه كشید و جنات بهشتی لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بی روح جمعه و جماعت همه آن چیزی بود كه از حقیقت دین برجای مانده بود ، اگرچه امام جماعت این مساجد « ولید » ،‌ برادر مادری خلیفه سوم باشد كه از جانب وی حاكم كوفه بود ؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگوید : « اگر می خواهید ركعتی چند نیز بر آن بیفزایم !» ... اما عدالت كه باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاست ، گوشه انزوا گرفته باشد .
نه عجب اگر در شهر كوران خورشید را دشنام دهند وتاریكی را پرستش كنند ! آنگاه كه دنیا پرستان كور والی حكومت اسلام شوند، كاربدینجا می رسد كه در مسجد هایی كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرایان آراسته اند ، درتعقیب فرایض ، علی را دشنام می دهند؛ واین رسم فریبكاران است :‌نام محمد را بر مأذنه ها می برند ، اما جان او را كه علی است ، دشنام می دهند . تقدیر اینچنین رفته بود كه شب حاكمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفق ، خون فرزندان رسول خدا باشد . جاهلیت بلد میتی است كه درخاك آن جز شجره زقوم ریشه نمی گیرد . اگرنبود كویر مرده دلهای جاهلی ، شجره خبیثه امویان كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند ؟

ادامه دارد ان شاءالله ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، mahdy30na ، MAHDI59 ، أین المنتظر ، ضحی ، Hadith ، میلاد.م ، Admirer ، حسن.س. ، aboutorab ، مفقود الاثر ، محب الزهرا ، paradise ، Mohammad Trust ، بیداری اندیشه ، مسافر ، Farzaneh ، meshkat ، فاطمه خانم ، Agha sayyed ، hajiali.m ، Tolou ، خیبر110 ، جویای حقیقت ، Ramin_Ghn ، عبدالرحیم ، hesam110 ، حسن عزتي ، میثاق ، seiied ، سدرة المنتهی ، شهیدطیبه واعظی ، ترنم ، MESSENGER ، ali.khm ، am_po ، Bahar ، sagheb ، مصباح ، یاســین ، آفتاب

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۶:۴۱, ۲۷/آبان/۹۱
شماره ارسال: #11
آواتار
روحیه ای كه بنیان وجود خوارج در خاك آن پا گرفته است ، بیش ازهمه در مردم كوفه ظهور دارد :‌جهالت ، زودخشمی ، ظاهرگرایی و ظاهر بینی ،‌تذبذب و تردید و هیجان زدگی ، خشوع شرك آمیز در برابر ظلمه و تكبر در برابر مظلوم ، عجولانه و بی تدبیر گام پیش نهادن و تسلیم در برابر ندامت ... آن همه شتاب زده پای درعمل می نهادند كه فرصتی برای تفكر و تدبیر باقی نمی ماند و چه زود كارشان به پشیمانی می كشید ؛ و عجبا كه برای جبران این پشیمانی نیز به راه هایی می افتادند كه بازگشتی نداشت !

عبیدالله بن زیاد چه نیك این مردم را می شناخت . شیوه كار او در این واقعه برای همه تاریخ بسیار عبرت انگیز است . جماعتی از اشراف را كه در اطرافش بودند به میان مردم فرستاد تا آنان را از سپاه موهوم شام بترسانند :


«مگر نمی دانید كه سپاه شام در راه است؟ بترسید از آنكه لشكریان شام بر شما مسلط شوند . آنان را كه می شناسید ؛ دشمنی دیرینه آنان را كه با خود می دانید. وای اگر آنان بر شما تسلط یابند ! خشك و تر را می سوزانند و زنان و دختران شما را در میان خویش قسمت می كنند .»

و آتش شایعه چه زود درمیان بیشه زار خشك گسترده می شود ! وقتی مردمی اینچنین اند ، دیگر چه نیازی است كه ابن زیاد دست به اسلحه برد؟ سپاه موهوم شام ! آن هم در آن هنگامه ای كه شام هنوز از اضطراب مرگ معاویه به خود نیامده ، نگرانی حجاز و مصر نیز بر آن افزون گشته است ... و هیچ عاقلی نبود كه بیندیشد : گیریم كه اینچنین سپاهی نیز در راه باشد ، كِی به كوفه خواهد رسید ؟ یك ماه دیگر ، بیست روز دیگر؟


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی ، حسن.س. ، مفقود الاثر ، mahdy30na ، Bahar ، مصباح ، یاســین
۹:۲۵, ۲۸/آبان/۹۱
شماره ارسال: #12
آواتار
حیله ابن زیاد كارگر افتاد و جمعیت از گرد مسلم پراكنده شدند . مسلم تنها ماند ، اگر چه از اصحاب عاشورایی امام حسین ، بودند مردانی كه آن روز در كوفه می زیستند و هنوز به موكب عشق الحاق نیافته بودند : عبدالله بن شداد ارحبی ، هانی بن هانی سبیعی ، سعید بن عبدالله حنفی ، حبیب بن مظاهر ، مسلم بن عوسجه و ... آنها بعدها نشان دادند كه از آن پایمردی كه تا آخرین لحظه در كنار مسلم بمانند و بجنگند ، برخوردار بوده اند .چه شد كه مسلم آن همه تنها وغریب ماند كه گذارَش به خانه « طوعه » كنیز آزاد شده اشعث بن قیس و زوجه « اسد خضرمی »بیفتد ؟
هر آن سان كه بود ، ابن زیاد از نهانگاه مسلم آگاه شد و « محمد بن اشعث بن قیس » را كه از سرهنگان معتمد او بود همراه با « عبیدالله بن عباس سُلَمی» و هفتاد تن از قبیله قیس فرستاد تا مسلم را بگیرند و بیاورند . مسلم چون صدای پا و شیهه اسبان را شنید ، دانست كه چه روی داده است و خود شمشیر كشیده بیرون آمد تا اهل خانه را از گزند سپاهیان ابن زیاد در امان دارد و چون پای بیرون گذاشت و دید كوفیان را كه از فراز بام ها ، با سنگ و رسته هایی آتش زده از نی بر او حمله ور شده اند ، با خود گفت :‌« آیا این هنگامه برای ریختن خون فرزند عقیل بر پا شده است؟ اگر اینچنین است ، پس ای نفس بیرون شو به سوی مرگی كه از او گریزگاهی نیست ...» مسلم را به بام قصر بردند و گردن زدند و بدنش را به زیر افكندند. هانی بن عروه را نیز ... دست بسته به بازار بردند و به قتل رساندند، در حالی كه می گفت : « الی الله المنقلب والمعاد اللهم الی رحمتك و رضوانك ـ بازگشت به سوی خداست ... معبودا ، اینك به سوی رحمت و رضوان تو بال می گشایم .» بعد از آن به فرمان ابن زیاد ، « عبدالاعلی كلبی » و « عارة بن صلخت ازدی» را نیز كه از یاوران مسلم در قیام كوفه واز شجاعان شهر بودند ، به قتل رساندند . آنگاه جنازه مطهر مسلم و هانی را در كوچه و بازار بر زمین كشاندند و در محله گوسفند فروشان به دار كشیدند ...
قیام مسلم در كوفه در روزهشتم ذی الحجه بود ، كه آن را « یوم الترویه ‌» گویند ، و شهادتش در روز عرفه ، چهارشنبه نهم ذی الحجه ... امام اكنون در راه كوفه است و دو تن از فرزندان مسلم بن عقیل ( عبدالله و محمد ) نیز با او همراهند. آه ! نزدیك بود كه فراموش كنم ؛ اگر روایت « اعثم كوفی » درست باشد ، اكنون دختر سیزده ساله مسلم نیز در راحله عشق همسفر دختران امام حسین (علیه السلام) است.



ادامه دارد ان شاءالله ...
[font=Tahoma][/font]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی ، Agha sayyed ، مفقود الاثر ، mahdy30na ، حسن.س. ، Bahar ، مصباح
۱۵:۳۲, ۳۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #13
آواتار
فصل سوم : مناظره عقل و عشق
راوی


آماده باشید كه وقت رفتن است !!!!

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو، ‌عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. در روز هشتم ذی الحجه، یوم الترویه، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند. آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند؟

كعبه آنان كه درمكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می كند. آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند... واز آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می راند، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق، ‌سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنكه این همه ، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل های قاسیه پیدا آمده است . كعبه قبله احرار است .

رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لكن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین (علیه السلام) برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است ، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » بی قرار بودند ؛‌

و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون . در میان « كُن » و « یكون» تنها همین « فا » ( ف )‌فاصله است ،‌ و آن هم در كلام ، نه در حقیقت . آیا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟ ... خیر.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، mahdy30na ، حسن.س. ، مفقود الاثر ، Bahar ، مصباح
۱۱:۴۸, ۲/آذر/۹۱
شماره ارسال: #14
آواتار
امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با كاروانیان در میان نهادند: « الحمدلله ، ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله ... مرگ ، بر بنی آدم ، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است ، و چه بسیار است وَلَه و اشتیاق من به دیدار اسلافم ، {چون } اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف ؛ و برای من قتلگاهی اختیار شده است كه اكنون می بینمش . گویا می بینم كه بند بند مرا گرگان بیابان ، بین نواویس و كربلا از هم می درند و از من شكمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پر می كنند .»
«گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است . رضایت خدا ، رضایت ما اهل بیت است ؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد كرد . اگر پود از جامه جدا شود، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد ... آنان در حظیره القدس با او جمع خواهندآمد ، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده ای كه بدانان داده است وفا خواهد كرد . اكنون آن كه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل كند و نفس خود را برای لقای خدا آماده كرده است ... پس همراه با عزم رحیل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد . ان شاءالله .»
راوی
صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا ، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند ،‌ و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟ آنان را می گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است . هیهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبیك گفته اند ؟
الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این او ست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .
« ابوبكر عمر بن حارث » ، « عبدالله بن عباس » كه در تاریخ به « ابن عباس » مشهور است، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنیفه ، هر یك به زبانی با امام سخن از ماندن می گویند ... و آن دیگری ، عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری ، از «یحیی بن سعید » ، حاكم مكه ، برای او امان نامه می گیرد... اما پاسخ امام در جواب اینان پاسخی است كه عشق به عقل می دهد ؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد ، بی تردید عشق را تصدیق خواهد كرد . محمد بن حنیفه كه شنید امام به سوی عراق كوچ كرده است، با شتاب خود را به موكب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت :
« یا حسین ، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی كه بر پیشنهاد من بیندیشی؟» محمد بن حنیفه ، برادر امام ، شب گذشته او را از پیمان شكنی مردم عراق بیم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها كند و به یمن بگریزد .
امام فرمود: « آری ، اما پس از آنكه از تو جدا شدم ، رسول خدا به خواب من آمد و گفت : ای حسین ، روی به راه نِه كه خداوند می خواهد تو را در راه خویش كشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت :‌‌« انا لله وانا الیه راجعون ...»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، حسن.س. ، شهیدطیبه واعظی ، Agha sayyed ، مفقود الاثر ، مجید املشی ، Bahar ، مصباح
۱۲:۱۳, ۶/آذر/۹۱
شماره ارسال: #15
آواتار
راوی

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست . عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری (سلام الله علیها) نیز دو فرزند خویش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپیوندند و با آن دو ، نامه ای كه در آن نوشته بود :‌« شما را به خدا سوگند می دهم كه ازاین سفر بازگردی. از آن بیم دارم كه در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود . مگرنه اینكه تو سراج مُنیر راه یافتگانی ؟»... و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست كرد تا امان نامه ای برای حسین بنویسد و او نوشت .

راوی

عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد ،‌خاك اهل خویش را یكسره فرو می بلعد ، و اینان برای او امان نامه می فرستند ... و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست ؟ عقل را ببین كه چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببين كه چگونه
پاسخ می گوید :« آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می كند هرگز تفرقه افكن نیست و مخالفت خدا و رسول نكرده است . بهترین امان ، امان خداست .و آنكس كه در دنیا از خدا نترسد ، آنگاه كه قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا می خواهم كه در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ... »
عبدالله بن جعفرطیار بازگشت ، اگرچه زینب كبری (سلام الله علیها) و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت .
راوی

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند .

یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، Agha sayyed ، مجید املشی ، Bahar ، مصباح ، یاســین
۱۴:۱۶, ۷/آذر/۹۱
شماره ارسال: #16
آواتار
فصل چهارم:

قافله عشق درسفرتاریخ

راوی

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد....

و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...

یاران!

شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند . « زهیر بن قَین بَجلی » را كه می شناسید ! مردانی از قبیله « بنی فزاره » و « بجیله » گویند : « آنگاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم .» آنها می گویند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جایی هم منزل شویم ، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود .» « ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم .

برسفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده ای از جانب حسین(علیه السلام) آمد و سلام كرد و با زهیرگفت :‌ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم ،‌انداختیم و خموش نشستیم ،‌ آنچنان كه گویا پرنده ای بر سر ما لانه ساخته است . » « ابی مخنف » گوید : از « دَلهم » دختر « عمرو» كه همسر زهیر بود ، اینچنین روایت شده است :‌ « من به زهیر گفتم :‌آیا فرزند رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خدا تو را دعوت می كند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست كه به خدمتش بروی ، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟

زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت ، اما دیری نگذشت كه با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بكنند و راحله اش را نزدیك امام حسین(علیه السلام) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق می گویم ؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست ،‌چرا كه نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده ام كه به حسین(علیه السلام) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به یارانش گفت : از شما هر كه می خواهد ، مرا پیروی كند ،‌و اگر نه ، این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش ، آنگاه كه در سرزمین« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد می كردیم برای شما نقل كنم ... از سلمان فارسی ،‌كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید ، فرمود : اگر امروز اینچنین خشنود شده ای ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی ، تا كجا خشنود خواهی شد ؟

یاران ! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم .» و از آن پس ، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست . « عبدالله » پسر « سلیم » و « مذری » پسر « مشمعل » كه هر د و از طایفه « بنی اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع تر خود را به كاروان حسین برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید . شتاب كردیم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رساندیم ، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی(علیه السلام) به بیراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ایستاده بود تا او را ببیند ، دل از او برید و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم . از قبیله اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی اسد است سؤال كردیم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه دیدم كشته های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می كشند .» بازگشتیم وهمپای كاروان امام آمدیم تا شامگاهی كه درمنزل « ثعلبیه » فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم .»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، Bahar ، مصباح
۱۴:۲۶, ۸/آذر/۹۱
شماره ارسال: #17
آواتار
امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد :

« من چیزی از ایشان پنهان ندارم.» گفتیم :« آن سوار را كه دیروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به یاد می آورید ؟ ...

او مردی بود از قبیله بنی اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... می گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، دیده است جنازه های مسلم و هانی را كه در بازار بر زمین می كشیده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا الیه راجعون ، رحمت خدا بر ایشان باد !» و این سخن را چند بار تكرار كرد .


گفتیم : « از همین منزل بازگردید. ما در كوفیان نمی بینیم كه به یاری شما قیام كنند و چه بسا كه شمشیرهایشان را به سوی شما بگردانند . » امام (علیه السلام) نگاهی به پسران عقیل كرد و از آنان پرسید كه رأی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست .

آنان گفتند :« والله ما بازنگردیم مگر انتقام خون او را بازگیریم و یا همچون او به شهادت رسیم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خیری در حیات نیست.» ... و ما دانستیم كه امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسیار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسید كه قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است . در بعضی ازمقاتل تردید كرده اند كه آیا نام این فرستاده امام ، قیس بن مسهّر بوده است و یا « عبدالله بن یَقطُر » (برادر رضایی امام ) ، لكن درنحوه شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد. او را از طَمار قصر به زیر افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَیر »، قاضی كوفه از تن جدا كرده است .


راوی

اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورایی از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرایان جدا شود، چرا كه دیگر همه می دانند كوفه در تسخیر ابن زیاد است .از كوفه نسیم مرگ می وزد، نسیمی كه بوی خون گرفته است... اما هنوز راه های بازگشت مسدود نیست و بیابان ، وادی حیرتی است كه از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است . برای آنان كه دل به امام نسپرده اند، این وادی ، عرصه بی فردای دهشتی طاقت فرساست . اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق ... آنها دركوی دوست منزل گرفته اند واینچنین ،از زمان و مكان و جبر واختیار گذشته اند ... این باد نیست كه بر آنان می وزد؛ آنها هستند كه برباد می وزند . آنها از اختیار خویش گذشته اند تا جز آنچه او می فرماید اراده ای نكنند و چون اینچنین شد ، جبروت حق از آیینه اختیار تو ساطع می شود . آیینه را رسم این است كه « انا الشمس » بگوید ، اما تو او را اذن مده تا این « انا » را حجاب «هو» كند .


درمنزلگاه زباله ، امام حسین(علیه السلام) كاروان را گردآورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیارخویش واگذاشت كه بروند یا بمانند . آمده است كه در اینجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورایی ـ كه می شناسی ـ دیگر كسی با او نماند .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، Bahar ، مصباح
۱۷:۳۴, ۱۹/آذر/۹۱
شماره ارسال: #18
آواتار
در ابتدا بر خود می دانم که از خانوم سالومه بابت این تاپیک فوق العاده شان تشکر کنم. بدون اغراق به نظر من یکی از بهترین تاپیک ها بود.
در تمام این سال ها بعد از شهادت شهید آوینی همچنان کند و کاو در آثار ایشان و شناخت لایه های فکری ایشان، ادامه دارد. ایشان علی الخصوص در حوزه های هنری فعالیت های مهمی داشتند. شاید بتوان گفت بعد از این همه سال هنوز هم یک اثر مستند بهتز از روایت فتح ایشان نمی توان یافت.


به نظر حقیر شهید آوینی مظهر این جمله بود که وقتی هنر در خدمت هدایت باشد، چه قدرتی غیر قابل وصفی در تاثیر گذاری خواهد داشت.

در ادامه ابتدا توضیح کوتاهی از این کتاب ارائه می کنم و سپس برای اینکه دوستان اگر دسترسی به این کتاب ندارند یا دوست دارن به صورت صوتی آنرا گوش کنند، لینک های دانلود کتاب صوتی فتح خون را خواهم گذاشت.



نقل قول:کتاب فتح خون روایت زیبایی از محرم و هجرت ابا عبدالله علیه السلام است روایتی که گاه نویسنده به میدان می آید و شمشیر میکشد روبه روی همه نافهمی ها و کج روی ها و ...

زبانم از توصیف این اثر قاصر است دعوتید به ضیافت سید مرتضی با پای دل بیایید ...

در ميان كتابهاي بسياري كه درباره ی واقعه ی عظيم كربلا نگاشته‌شده‌اند، اندك هستند كتاب هايی كه نويسندگانشان كوشيده‌اند علاوه بر ابراز شيفتگی و بيان عظمت واقعه و مظلوميت سيدالشهدا و يارانش‌، نقبی به حقيقت ماجرا بزنند و در حد توان خود، پرده از راز بزرگ كربلا بردارند. فتح خون‌ سيد مرتضي آويني از اين معدود كتابهاست‌.

يكي از مفاهيم مورد توجه نويسنده در اين كتاب‌، فرازمانی و فرامكانی بودن عاشورا و كربلاست‌. آويني از اصحاب آخرالزمانی امام عشق‌ سخن می گويد و از اين كه هر انساني كربلايی دارد و عاشورايی. او واقعه ی عاشورا را نه فقط به مثابه يك اتفاق تاريخی، كه به عنوان يك حقيقت كلی مي‌بيند كه می تواند براي هر انسان و در هر زمان و مكان تكرار شود.



قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند:

کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا...

این سخنی است که پشت شیطان رامی لرزاند و یاران حق را به فیض دائم رحمت او امیدوار می سازد.



[تصویر: Es002.gif]



دانلود کتاب صوتی (Audio Book) فتح خون اثر شهید سید مرتضی آوینی


فصل اول: آغاز هجرت عظیم
فصل دوم: كوفه
فصل سوم : مناظره عقل و عشق
فصل چهارم: قافله عشق درسفرتاریخ
فصل پنجم: كربلا
فصل ششم: ناشئه الیل
فصل هفتم: فصل تمییز خبیث از طیب ( اتمام حجت)
فصل هشتم: غربال دهر
فصل نهم: سیاره رنج
فصل دهم: تماشاگه راز






امضای مجید املشی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، Agha sayyed ، Bahar ، سید ابراهیم ، مصباح
۱۹:۵۱, ۱۳/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/آبان/۹۲ ۱۹:۵۳ توسط Bahar.)
شماره ارسال: #19

جهت بالا آمدن تاپیک
صلواتی هدیه بروح شهید سید مرتضی

صلواتی برای سلامتی کسی که این تاپیک را ایجاد کرد

و صلواتی برای کسی که این تاپیک را بمن معرفی کرد

قرائت کنید.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، عبدالرحیم ، سید ابراهیم ، حسن عزتي ، مصباح
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

پرش در بین بخشها:


بالا