کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کرامات اهلبیت،ویژه محرم!(تو رو خدا بیاید بخونید)
۱۵:۳۴, ۲۲/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/آبان/۹۲ ۱۲:۱۴ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #1

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا باب الحوائج یا قمر بنی هاشم علیه السلام
سلام و عرض تسلیت خدمت همه محبان آقا اباالفضل العباس علیه السلام

از خود آقا میخوام که این توانایی و لیاقتو بهم بده که بتونم این دو داستان را که همین الان شنیدم از یه نفر و ایشون هم همین امروز صبح از زبون یه حاج آقا در مراسم روضه خوانی شنیده بودن،تعریف کنم واستون.

نمیدونید بچها،خیلی سخته واسم نوشتنش.نمیدونم لیاقتشو دارم یا نه. اشک تمام صورتمو پر کرده.

دو اتفاق واقعی همین دهه محرم امسال در اصفهان افتاده.که خیلی جالبه.

میدونم نمیتونم به خوبی اون حاج آقا تعریف کنم ولی تا آخر بخونید.


اولین واقعه که خود حاج آقا شاهد اون بودند از این قراره:

یه شب حاج آقا در مراسم عزاداری بودند که موقعه توزیع شام، یه خانم مسن زرتشتی میاند دمه در اون خیمه و از حاج آقا و افرادی که اونجا بودند میخواند که تنها دو غذا بهشون بدهند،اون خانم میگه:فقط من و شوهرم هستیم و بیشتر از دو غذا نمی خواهیم. بهشون میدند.بعد از تو کیفشون یه ظرف کوچک درمیارند و میگند اگر میشه فقط فقط یکم برنج واسم در این ظرف بریزید یکی از افرادی که شام میدادند فکر میکنند که اون خانم بازم غذا میخواند،میگن خب یه ظرف دیگه غذا بردارید. اون خانم میگه : نه من فقط یکم برنج میخوام برام در این ظرف بریزید.
حاج آقا که این صحنه را میبینند،کنجکاو میشند. از اون خانم میپرسند: چرا فقط یکم برنج ساده میخواستید در این ظرف کوچک بریزند؟!

جوابش خیییلی دل ما را میسوزونه بخدا! خییییلی خیییلی

اون خانم زرتشتی میگه: من بچهام همه ازدواج کردند و پیش ما نیستند.
من هر سال یکم برنج ساده که میگیرم،میبرم خونه پهن میکنم، خشک میکنم و بعد پودر میکنم.
هر موقع هر کدام از بچهام مریض شدند،میگم نرید دکتر و ایناها،دواتون پیشه منه. یکم بهشون در طول سال وقتی مریض میشند میدم و خوب میشند.

تو رو خدا ببینید یه زرتشتی، چی میگه!!
دل آدم آتیش میگیره.

عشق حسین نهایت نداره،ماله همه است.

و ما محبان و شیعیان،چقدر خجالت میکشیم بعد از شنیدن چنین اتفاقاتی.

وای!!!!!!! خدا!!
**********************************
الان اون یکی داستان هم واستون تایپ میکنم.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدايي ولايت ، Aryha ، Patriot ، عبدالرحیم ، Reza2035 ، رهگذر. ، Hadith ، soheyl68 ، رضوانه ، mahdy30na ، مرهم ، مجنون العباس ، Asma ، sarallah ، joseffist ، Farzaneh ، مجید121 ، Havbb 110 ، Night_World ، rezamohammadi ، السا ، سید ابراهیم ، Agha sayyed ، فاطمه خانم ، یاســین ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، صهبا ، soshiant
۱۶:۰۵, ۲۲/آبان/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
این خانم زردشتی با همچین اعتقادی ...انشاالله بزودی مسلمان بشه
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، رضوانه ، مرهم ، السا ، یاســین ، صهبا
۱۶:۳۴, ۲۲/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/آبان/۹۲ ۱۲:۵۶ توسط Bahar.)
شماره ارسال: #3

واقعه دوم از این قرار است: یک معجزه!! که خودم با شنیدنش،مو به تنم سیخ شد.
یه شب ،دمه در بیت العباس اصفهان(خیمه ای بزرگ و باشکوه در منطقه ارمنی نشین،که اتفاقأ ارمنی ها اونجا در محرم خیلی نذر میکنند)
یه پسر بچه ای (با لباس کاملأ سفید)با یه بسته تراول میاد و میخواد که اون پول را بده به مسئولان اونجا.
مسئولان تعجب میکنند!!

پسر میگه این بسته پول را پدرم داده که به شما بدم.
اونها میگن اینطور که نمیشه باید به بابت بگی خودش بیاد اینجا.
پسر برمیگرده و همراه با پدرش(که ایشون هم لباس کاملأ سفیدی به تن داشتند) میاد اونجا، و میگه: ببخشید ، من تازه دیشب علاقه به اباالفضل پیدا کردم.و وقت نکردم مواد غذایی واسه اینجا تهیه کنم،این پول را دادم به پسرم که به شما بده . مسئولان از اتفاقی که واسه اون آقای مسیحی افتاده بود و باعث شده بود ایشون علاقه زیادی به باب الحوائج اباالفضل العباس علیه السلام پیدا کنند،پرسیدند.

اون آقای مسیحی اینگونه تعریف میکنند: (تو رو خدا دوستان،اگر اشکتون جاری شد،خیلی واسه شفای مریضها دعا کنید)

بچه ی من بیماری ای داشت و فلج بود خیلی این طرف و اونطرف و این دکتر و اوندکتر رفتیم،فایده ای نداشت، رفتیم خارج دکترها جوابمون کردند و ناامید،گفتند بچه ام خوب نمیشه!!!
وقتی برگشتیم ایران،زن و بچه ام را از فرودگاه فرستادم خونه و خودم سوار تاکسی در خیابانها درو میزدم و گریه میکردم و دلم خیلی گرفته بود.
راننده بهم گفت اجازه هست ضبطمو روشن کنم؟
منم فکر کردم میخواد آهنگی چیزی بذاره.گفتم اشکال نداره،من در حال و هوای خودم هستم.
دیدم یه روضه گذاشتند!! صدای گریم بیشتر و بیشتر شد و زار زار شروع کردم گریه کنم.
فقط میشنیدم اباالفضل ابالفضل...
راننده پرسید چی شده آقا اینجور گریه میکنی؟!!
منم جریانو واسش تعریف کردم.
راننده گفت: ول کن این دکترها را و...بیا ببرمت پیش دکتر اصلی و اونجا گریه کن و خالی شو!
منو آورد اینجا،اونشب واسه حضرت عباس میخوندند،خیییییییلی گریه کردم و حسابی که خالی شدم و آروم،برگشتم خونه.
درو که باز کردم،دیدم خانمم آشفته و پریشان میون حیاطه!! و نمیتونه درست صحبت کنه.فقط اشاره میکنه به داخل ساختمان.

فکر کردم بچه ام حالش بدتر شده.
سراسیمه دویدم داخل...
دیدم بچه ام داره دور اتاق میدوه و کاملأ خوب شده!!!!!!
این پسر بچه که فرستادم به شما پول بده. همان بچه ام است که فلج بود....



***************************************************************
میبینید عشق اباالفضل،اشک واسه اباالفضل چه ها میکنه!!!؟؟؟
میبینید آقا چقدر رئوف و مهربانند و حتی دست غیر مسلمان هم رد نمیکنند!!!
میبینید غیر شیعه ها هم عاشقشند!!
یا اباالفضل علیه السلام فدات بشم،قربانت بشم،خاک پات بشم... شرمنده ام، شرمنده
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith ، Patriot ، mahdy30na ، رهگذر. ، مرهم ، محمد حسین ، فدايي ولايت ، مجنون العباس ، Asma ، sarallah ، غفران غ ، Jim.m ، أین المنتظر ، Reza2035 ، Farzaneh ، مجید121 ، Havbb 110 ، Night_World ، السا ، rezamohammadi ، Agha sayyed ، فاطمه خانم ، یاســین ، reyhan ، حسن عزتي ، ترنم ، شهیدطیبه واعظی ، صهبا ، soshiant
۱۹:۳۱, ۲۲/آبان/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
سلام
اونوقت كسايي كه مسلمان شناسنامه اي هستند ميان
خيابون و از زاد ابا عبد الله ميخورن و بهش ذره اي احترام
نميذارن
بي حجابها و اون سيب زمينيهايي مه با اونا
هستن رو ميگم
ديشب خيلي دلم گرفت به خدا نميدونيد
ما هر شب چه مناظرى مشاهده ميكنيم
واقعا ادم حرصش در مياد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Patriot ، Bahar ، rezamohammadi ، سجاد313 ، یاســین ، صهبا
۱۹:۴۶, ۲۲/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/آبان/۹۲ ۱۹:۴۷ توسط Jim.m.)
شماره ارسال: #5
آواتار
داستان که نبوده که!!!

واقعه بوده!


خوب نظیر این وقایع خیلی روی داده و ماها خیلی شنیدیم

کاش لیاقت شیعه بودن و محب حضرت عباس (علیه السلام) بودن رو داشته باشیم

یا ابالفضل مارو دریاب... Sad(
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، صهبا
۱۷:۳۰, ۲۳/آبان/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
مقبل (شاعر اصفهانی) در جوانی در نهایت ظرافت و لطافت بود ، در ایام محرم به جمعی رسید که در عزای سید الشهدا (علیه السلام) به سینه زنی مشغول بودند، وی از روی استهزاء چیزی خواند که عزاداران ناراحت شدند. مقبل پس از چندی به بیماری جذام مبتلا شد، بطوری که مردم از او متنفر شدند و وی در آتشخانه حمام سکونت گرفت.

سال دیگر ، روزی با دلـــــی شکسته در کنار خرابه ای نشسته بود ، جمعی از سینه زنان این شعر را می خواندند: «چه کربلاســــــت امروز چه پر بلاست امروز/ ســــرحسیــــــــن مظلوم از تن جداست امروز» آتش در نهاد مقبل افتاد و با نظر حسرت به آنها نگاه کرد و گفت: «روز عزاســــت امــروز جان در بلاست امروز/ فغان و شـــور محشــــر در کربلاست امــــروز»

مقبل همان شب پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را در خواب دید، ایشان وی را نوازش کردند و از تقصیرش گذشتند. گویند نام او محمد شیخا بود و آن جناب اورا مقبل لقب دادند. لذا شروع به سرودن قضایای حضرت سید الشهدا(علیه السلام) کرد.

مقبل گوید: چون واقعه شهادت را تمام کردم، شب جمعه بود. چندان خواندم و گریستم تا آنکه در بستر به خواب رفتم. در عالم خواب، خود را در حرم منور حضرت سید الشهدا(علیه السلام) دیدم که منبری گذارده و جناب خاتم الانبیا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) تشریف داشتند، در آن اثنا محتشم را حاضر کردند.

پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند: امشب شب جمعه است، بر منبر برو و درمصیبت فرزندم چیزی بخوان. محتشم به امر آن حضرت بر منبر رفت. خواست در پله اول بنشیند، ولی حضرت فرمودند: بالا برو، چون به پله دوم رفت، باز فرمودند: بالا برو، و همچنان به او فرمود، تا اینکه بر پله آخر(پله نهم) منبر نشست و اشعاری خواند تا به این بند معروف رسید:

پس با زبان پـــــرگلــــه آن بضعـــــه بتـــــول

رو در مــــــــدینـه کــرد کـه ایهـا الـــــرســول

این کشتــــه فتاده به هامــــون حســـــین توست

وین صید دست وپاه زده در خون حسیـن توست

این ماهــی فتــاده به دریـــای خــــون که هست

زخـم از ستـاره بر تنش افـزون حســــین توست

یک وقت ملائکه گفتند: محتشم بس است. پیغمبر غش کرده است. پیغمبر را به هوش آوردند. پیغمبر عبایش را برداشت با دست خودش بر دوش محتشم انداخت.

مقبل گوید: من دلم شکست و با خود گفتم: البته اشعار من مورد قبول آن حضرت قرار نگرفته است، زیرا به من دستور خواندن ندادند.

ناگاه حوریه‌ای به خدمت حضرت آمد و عرض کرد: حضرت فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) می‌گویند: دستور بفرمائید که مقبل واقعه ای در مرثیه سید الشهدا(علیه السلام) بخواند.

پس آن حضرت به من امر فرمودند و بر منبر رفتم و در پله اول ایستادم و چنین خواندم :

روایـــت است که چون تنـــــگ شد بر او میدان

فتاده از حرکــــــت ذوالجنـــــاح وز جـــــــولان

نه سیـــــد الشهـــــــدا بر جــدال طاقــــت داشت

نه ذولجنـاح دگــــر تــاب استـــقامــــــت داشــت

کشید پــــا ز رکــــــاب آن خلاصــه ایجـــــــــاد

به رنـــــگ پرتــــو خورشیـــــد ، بر زمـین افتاد

هوا ز جـــور خـــــالف ، چون قیرگــــون گردید

عــزیــــز فاطمـــــه از اســـــب سرنگون گـردید

بلنـــــــد مرتبـــــه شاهــــی زصــــدر زین افــتاد

اگــر غلـــــط نکـنــــم، عـــــرش بر زمـــین افتاد

[تصویر: bidemajnon_27120000_1_Fixed.jpg]



ناگاه کسی اشاره کردکه فرود آی. دختر پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بیهوش گشته است. من از منبر فرود آمدم و منتظر عطای حضرت خیرالبریا بودم. ناگاه دیدم ضریح مطهر حضرت سید الشهدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) باز شد و شخص جلیل القدری از آن بیرون آمد. اما زخم سینه‌اش از ستاره افزون و جراحات بدنش از شمار بیرون است. ایشان خلعت فاخری به من عطا فرمودند. عرض کردم فدایت گردم ، شما چه کسی هستید ؟ فرمودند: من حسیــــــــن (علیه السلام) هستم.

این بخش از روایت زندگی مقبل در کتاب «آثار و برکات حضرت امام حسین (علیه السلام)» نوشته محمد رضا باقی اصفهانی آمده است.



در روایت دیگری درباره وی آمده است:

مقبل اصفهانی از شعرای معروف هم عصر محتشم کاشانی است. او ابتدا شاعری هجوسرا بود اما به دلیل ابتلا به بیماری بَرَص مجبور شد از مردم گوشه گرفته و در آتشگاه حمام زندگی کند. ایام محرم رسید به درگاه سیدالشهدا متوسل شد و عرضه داشت اگر مرا شفا دهید دست از گذشته بردارم و فقط برای شما شعر خواهم گفت.

همان دم دسته عزای حضرت سیدالشهدا عبور می کرد و البداهه سرود:

چه کربلاست امروز

چه پر بلاست امروز

راس حسین مظلوم

به نیزه هاست امروز
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحیم ، حسن.س. ، مفقود الاثر ، سجاد313 ، أین المنتظر ، حسن عزتي ، یاوران مهدی ، Bahar ، شهیدطیبه واعظی ، صهبا
۲۱:۲۴, ۲۳/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/آبان/۹۲ ۲۱:۲۷ توسط Jim.m.)
شماره ارسال: #7
آواتار
خانواده‌ای مسیحی که با توسل به حضرت عباس(علیه السلام) از مرگ حتمی نجات پیدا کردند، مسلمان شده و به بندگی این بزرگ مرد تاریخ شتافتند

.ایام محرم بود و به تاسوعا و عاشورا چند روز بیشتر نمانده بود . راننده کامیون مسیحی از تعطیلات پیش رو استفاده کرد و به همراه همسر و دختر ۶ ساله اش به قصد تفریح و کار به سمت بندر عباس حرکت کرد.بعد از بارگیری در اسکله بندر عباس در روز تاسوعا با ۲۵ تن بار به سمت تهران حرکت کرد. در کمربندی بندر عباس به دسته های سینه زنی برخورد کردند که با پرچم های " یا ابوالفضل " سینه میَ‌زنند و عزاداری می‌کنند.دختر مرد مسیحی که برای بار نخست با چنین صحنه‌هایی مواجه شده بود سوال‌های بی‌شماری در ذهنش نقش بست. پدر اینا چرا با زنجیر به خودشون می‌زنند. پدر پاسخ داد: دخترم این مردم مسلمان و شیعه هستند.این مردم می دانند مردی به نام حسین(علیه السلام) و او نیز برادری دارد به نام عباس(علیه السلام) این عباس مثل فردا در رکاب برادرش امام حسین به شهادت می رسد و کشته می‌شود.دختر که در دنیای کودکانه‌اش غرق بود گفت: اگر فردا کشته می‌شود چرا الان برایش سینه می‌زنند؟
پدر گفت: دخترم این آقا " عباس" در نزد خدای یکتا آبروی بسیاری دارد . خیلی از کسانی که دچار گرفتاری می‌شوند به سراغ او می‌روند. حتی مسیحیان هم درخواست‌های خود را پیش او می‌برند.شیعه‌ها می‌گویند که عباس پناه بی‌پناهاست، گره‌های بزرگ را باز کرده.
کمی بعد دختر بچه مسیحی در کامیون خوابید. مدت کمی گذشت ناگهان مرد مسیحی در گردنه های سخت با ۲۵ تن بار متوجه شد که ترمز ماشین کار نمی کند!!!رنگ از صورت او و همسرش پرید. نمی دانست باید چه کند. همسرش، دخترش...
زن مسیحی گریه می‌کرد گاهی به مردش و گاهی به دخترش که معصومانه در رویای شیرین غرق بود نگاه می‌کرد. ترمز ماشین خراب شده بود و کار نمی‌کرد این واقعیتی بود که نمی‌توانستند بپذیرند.دخترک شش ساله از خواب پرید، وقتی دید اشک از چشمان پدر و مادرش جاریست بغض خود را قورت داد. از پدرش پرسید: ماشین ترمز نداره؟؟!!پدر با هزار آرزویی که برای دخترش داشت گفت: نه..
دخترک گفت: بابا او آقای بزرگی که گفتی اسمش عباس هست به فریاد ما هم می‌رسد یا نه؟پدرگفت: اون عباسی که گفتم برای شیعه‌هاست. دخترک که قانع نم‌ شد گفت: مگه خودت نگفتی هر کسی بره در خونش دست خالی بر نمی گرده...ناگهان پدر و مادر به فکر فرو رفته اند و در دلشان روزنه امید پیدا شد.
زن مسیحی گفت: بیا حالا یه مرتبه صداش بزنیم .
مرد گفت: اگر عباس من را از این گرفتاری نجات بده شیعه می‌شوم..پس از این ناگهان کامیون به شکل معجزه‌آسایی ترمز به کار افتاد. مرد مسیحی ماشین را به کنار جاده هدایت کرد وقتی از ماشین پیاده شدند پشت سرشان همه ماشین ها ایستاده بودند وقتی از آن ها می‌پرسیدند که چه اتفاقی افتاده دخترک شش ساله گفت: به خدا ما آزاد شده عباسیم، مردم به خدا عباس ما را نجات داد.به اولین شهری که رسیدند به منزل یکی از علما رفتند تا شیعه شوند.مرد عالم از آن ها پرسید: در این ایام اتفاقی افتاده که می خواهید شیعه شوید؟ دختر ۶ساله گفت: شما نبودید که ببینید ، ابوالفضل (علیه السلام) ما را نجات داد.منبع: باشگاه خبرنگاران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، هادی... ، مجنون العباس ، Reza2035 ، حسن عزتي ، Bahar ، شهیدطیبه واعظی ، صهبا
۱۲:۵۹, ۲۴/آبان/۹۲
شماره ارسال: #8

خدایا!!

شرح غم خواندن،چه سخت است!

نمیدانی که با دست بریده،ز پشت اسب افتادن چه سخت است!

اگر تیری درون چشم باشد،نمیدانی زمین خوردن چه سخت است!

نمیدانی که با چشمان خونین،جمال فاطمه دیدن چه سخت است!

کنار علقمه با مشک خالی،ببین شرمنده گردیدن چه سخت است!

اللهم عجل لولیک الفرج
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، عبدالرحیم ، Night_World ، السا ، rezamohammadi ، شهیدطیبه واعظی
۱۳:۵۸, ۲۴/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/آبان/۹۲ ۱۴:۱۹ توسط سجاد313.)
شماره ارسال: #9
آواتار
(۲۲/آبان/۹۲ ۱۵:۳۴)Bahar نوشته است:  
بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا باب الحوائج یا قمر بنی هاشم علیه السلام
سلام و عرض تسلیت خدمت همه محبان آقا اباالفضل العباس علیه السلام

از خود آقا میخوام که این توانایی و لیاقتو بهم بده که بتونم این دو داستان را که همین الان شنیدم از یه نفر و ایشون هم همین امروز صبح از زبون یه حاج آقا در مراسم روضه خوانی شنیده بودن،تعریف کنم واستون.

نمیدونید بچها،خیلی سخته واسم نوشتنش.نمیدونم لیاقتشو دارم یا نه. اشک تمام صورتمو پر کرده.

دو اتفاق واقعی همین دهه محرم امسال در اصفهان افتاده.که خیلی جالبه.

میدونم نمیتونم به خوبی اون حاج آقا تعریف کنم ولی تا آخر بخونید.


اولین واقعه که خود حاج آقا شاهد اون بودند از این قراره:

یه شب حاج آقا در مراسم عزاداری بودند که موقعه توزیع شام، یه خانم مسن زرتشتی میاند دمه در اون خیمه و از حاج آقا و افرادی که اونجا بودند میخواند که تنها دو غذا بهشون بدهند،اون خانم میگه:فقط من و شوهرم هستیم و بیشتر از دو غذا نمی خواهیم. بهشون میدند.بعد از تو کیفشون یه ظرف کوچک درمیارند و میگند اگر میشه فقط فقط یکم برنج واسم در این ظرف بریزید یکی از افرادی که شام میدادند فکر میکنند که اون خانم بازم غذا میخواند،میگن خب یه ظرف دیگه غذا بردارید. اون خانم میگه : نه من فقط یکم برنج میخوام برام در این ظرف بریزید.
حاج آقا که این صحنه را میبینند،کنجکاو میشند. از اون خانم میپرسند: چرا فقط یکم برنج ساده میخواستید در این ظرف کوچک بریزند؟!

جوابش خیییلی دل ما را میسوزونه بخدا! خییییلی خیییلی

اون خانم زرتشتی میگه: من بچهام همه ازدواج کردند و پیش ما نیستند.
من هر سال یکم برنج ساده که میگیرم،میبرم خونه پهن میکنم، خشک میکنم و بعد پودر میکنم.
هر موقع هر کدام از بچهام مریض شدند،میگم نرید دکتر و ایناها،دواتون پیشه منه. یکم بهشون در طول سال وقتی مریض میشند میدم و خوب میشند.

تو رو خدا ببینید یه زرتشتی، چی میگه!!
دل آدم آتیش میگیره.

عشق حسین نهایت نداره،ماله همه است.

و ما محبان و شیعیان،چقدر خجالت میکشیم بعد از شنیدن چنین اتفاقاتی.

وای!!!!!!! خدا!!
**********************************
الان اون یکی داستان هم واستون تایپ میکنم.
به نام خدا
سلام علیکم

زرتشتیان خیلی وقته که به این مراسم اهمیت میدند.

اونها حتی اعیادشون رو به خاطر اربعین و محرم،برگزار نمی کنند.

اعتقاد زرتشیان به امام حسین(علیه السلام)فرق می کند با اعتقاد سایر اقلیت های دینی.

یکی از دلایلش هم ازدوج امام حسین(علیه السلام)با بی بی شهربانو است.

ایشان امام حسین(علیه السلام)را مظهر شجاعت می دانند و همواره در مراسم عزاداری ایشان شرکت می کنند و حتی نذری هم می دهند!!!

چه بسا اهل کتابی که مسلمانند!!!

مسلمانی فقط این نیست که روزی پنچ بار به سوی مسجدالحرام رو کنیم.

مسلمانی تسلیم در برابر وجدان است.

البته این حرکت دلیل نمی شود که این خانم به زودی مسلمان شود.

اعتقاد به امام حسین(علیه السلام)اینقدر در بین زرتشتیان نفوذ کرده که گویی اصلا یکی از اعتقادات زرتشتی است.

این حرکت از یک زرتشتی مومن بعید نیست.

فی امان الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، صهبا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  مجله " ویژه نامه محرم 93 " مهسان 0 1,129 ۲۱/آبان/۹۳ ۱۱:۰۶
آخرین ارسال: مهسان
  پنج گوهر ناب، هدیه میلاد پنجمین گوهر اهلبیت مجنون الحسین 5 3,198 ۱۱/اردیبهشت/۹۳ ۱۱:۵۶
آخرین ارسال: مصباح
  عزایی که با عروسی اشتباه گرفته شده: آرایش ویژه شب‌های محرم! Jim.m 23 13,535 ۲۹/آبان/۹۲ ۰:۱۷
آخرین ارسال: شهـاب
  اطلاع رسانی هیئت های مذهبی(ویژه محرم و صفر 1434) Seyed Mohsen 9 5,696 ۱۳/دی/۹۱ ۸:۵۹
آخرین ارسال: میلاد.م
  نامه ها و سخنان امام حسین (علیه السلام) در کربلا ***ویژه محرم*** أین المنتظر 17 8,532 ۲۰/آبان/۹۱ ۱:۲۹
آخرین ارسال: mahdy30na

پرش در بین بخشها:


بالا